﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>شاهدعینی</title>
    <description>نوشته های غیرگرافیکی یک طراح گرافیک</description>
    <link>http://mehdimahjoob.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مهدی محجوب</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 12 May 2012 13:43:36 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>روزگذر</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;اول:&lt;/strong&gt; در این روز زن، یادی هم بکنیم از عمّه ها، که همیشه جور کارهای بدِ مارو میکشند!!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دوم:&lt;/strong&gt; دچار حمله آلرژیک شدم. اول تنفسی بود، بعد راه مری رو بست(بعدش باز کرد!)، الان چند روزه افتاده به جون پوستم. اول لبام شکل لبای آنجلینا جولی شد! بعد عادی شد و چشمام شد مثل چشای جکی چان! الان میترسم قیافه خودمو تو آینه ببینم، شکل زامبی ها شدم. &lt;br /&gt;یکی از دوستام میگفت یکبار تصادفا ضربه ای به بیضـ..ه اش خورده و بلافاصله یاد مبارزانی شده که در ممالک دیگه(!!) بعد از دستگیری برای اعتراف شکنجه میشدند و آغاز شکنجه شون هم با لگد به همون عضو بوده...حالا من هم از وقتی دچار این آلرژی شدم، همش یاد بچه های شیمیایی میفتم که چه عذابی میکشیدند و چقدر آدمای قوی ای هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;زیرنویس:&lt;/span&gt; &lt;span class="messageBody" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:3}"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;آنتی هیستامین، ستی زین، هیدروکسی زین، زادیتن، کالامین، آمپول کورتون، جوش شیرین، نمک دریاچه ارومیه، سدر، سدر و ماست، سدر و ماست و شاطره، دعای والدین، توکل به خدا، کمک مربیان، هیچکدوم در درمان آلرژی پوستی و کهیر موثر نیستند...از ما گفتن&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehdimahjoob.persianblog.ir/post/313</link>
      <author>مهدی محجوب</author>
      <comments>http://mehdimahjoob.persianblog.ir/comments/7358/9426930/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7358.post-9426930</guid>
      <pubDate>Sat, 12 May 2012 13:43:36 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روز معلم...چوب معلم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به مناسبت روز معلم، خواستم یه مطلبی بنویسم در مورد بعضی معلمها، ناظمها و مدیرایی که داشتیم. و تاثیرات ناخودآگاهشون در زندگیمون&lt;br /&gt;خواستم در مورد آقای قربانی مدیر اول راهنمائیمون بنویسم، که بعدا یادم افتاد شیش سال پیش&lt;em&gt;&lt;strong&gt; &lt;a href="http://mehdimahjoob.persianblog.ir/post/30/" target="_blank"&gt;اینجا&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; حسابی از خجالتش در آومدم...&lt;br /&gt;بعد یاد مدیر سال دوم راهنمایی، آقای شَندآبادلو(شمع دوقلو!) افتادم، که اول سال خودش موهاشو میتراشید و میومد سر صف میگفت از فردا باید شکل من باشید. و تزش این بود که بچه نظام آباد رو باید غرورشو شیکوند. اما این بچه های نظام آباد اون رو هم فراری دادند.&lt;br /&gt;بعد به نظرم رسید از مدیر سال سوم بنویسم، آقای گل قصری. بهمون خبر دادند رئیس زندان قصر! شده مدیرمون! (نمیدونم پستش واقعا چی بود، ولی تو زندان کار میکرد). همه وحشت زده بودند. اما وقتی اومد دیدیم تنها کسی که داره باهامون مثل انسان رفتار میکنه، همین زندانبان مهربونه! میگفت که آرزوش بوده یکبار مدیر آدمهای "معمولی" باشه...&lt;br /&gt;معلم کلاس اول دبستانمون که یک خانم کم تجربه و خوش چهره و مهربون بود، به نام خانم مینا سرشت... نقش مهمی در علاقمند کردن من به درس ولو برای مدت کوتاه داشت!&lt;br /&gt;معلم سال سوم خانم کیزال که دوست مامانم بود و هوامو داشت!&lt;br /&gt;سال چهارم طفلک خانم معلممون به اقتضای زمان جنگ، موجی بود و با شکنجه بچه ها و کشیدن مو و مداد لای انگشت، کمی به آرامش میرسید...&lt;br /&gt;یه خانم معلم قران هم داشتیم که یه بار بچه ها با یه آقای علوم تربیتی در حال اعمال بی تربیتی! و غیر قرانی! مچشونو گرفتند و خیلی بد شد.&lt;br /&gt;اما معلم علوم کلاس اول راهنمائیمون آقای جعفری هم از یادم نمیره. کارآگاه پلیس بود. برای یه مدتی به پلیسها علاقمند شدم. اما آدمهای خوب همیشه زود میرن... منتقل شد به آگاهی مشهد و جلادی به نام عدل جاشو گرفت(چرا فامیلی آدمها ربطی به خودشون نداره؟ حتی فامیلی خودم).&lt;br /&gt;تو دوره راهنمایی، یه آخوند، آقای کتابچی، معلم دروسی مثل عربی و دینی بود. هیچوقت تو زندگیم یه آخوند رو اینقدر دوست نداشتم!! بهمون-اجباری- خط تحریری یاد میداد. آخر کلاس باهامون آواز و سرود و این چیزا کار میکرد. مجبورمون میکرد سر صف جلوی بچه ها حرف بزنیم. یه معلم واقعی بود. اگه الان میتونم تو جمع حرف بزنم به خاطر اونه.&lt;br /&gt;یه معلم دیگمون هم آقای آزادی بود، جوون بود و خیلی هم مارو جدی میگرفت. همش باهاش بحثهای جدی داشتیم که الان تعجب میکنم برای اون سن...آدم اهل کتابی بود. تو مسیر مدرسه تا دم خونشون با هم بحث میکردیم. بعد هم جلوی در وای میسادیم و بحثو ادامه میدادیم.&lt;br /&gt;یه معلم دیگه هم توی همین دوره داشتیم که سال اول تدریسش بود. خیلی باحال بود. آقای بجستانی! معروف به پت پستچی(کپی پت بود). گاهی بچه ها باهاش میرفتند خونش و مامانش برای بچه ها چایی میاورد و میگفت تروخدا پسر منو اذیت نکنید تو مدرسه!! الان با هم هم محل هستیم و با همسر و فرزندانش میبینمش. جالبه که ما پیر شدیم و اون تکون نخورده!&lt;br /&gt;معلمهای دبیرستان هم که دیگه واسه خودشون جمع اضداد بودند. اما باحالترینشون معلم قرآن کلاس اول دبیرستان، آقای آچاک بود که ویولونیست ارکستر سمفونی تهران بود!! فک کن، معلم قرآن، ویولونیست!&lt;br /&gt;یه معلم زبان هم داشتیم. آقای تعادل منش. اگه یه ذره ادب بلدیم، این بنده خدا بهمون یاد داد. این رو هم هنوز میبینم. همون آدم سابقه. با شخصیت و مهربون.&lt;br /&gt;خلاصه که این معلمهای ما در این دوازده سال قبل دانشگاه، انصافا همشون زحمت کش و شاید به نوعی بدبخت! بودند. اما در بینشون یه عالمه آدم عوضی و فقط چند تا فرشته وجود داشت...&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff6600;"&gt;زیرنویس:&lt;/span&gt; اگه یه روزی زبونم لال بچه دار بشم و تو ایران هم باشم، اجازه نمیدم بچه ام بره مدرسه! این کار رو حتما میکنم. به جای چرت و پرتای توی مدرسه، میذارم تاریخ و جغرافیا و هنر و موسیقی و ... رو تجربه کنه، میبرمش سفر و نمیذارم تو شکنجه گاه های آموزش و پرورش شستشوی مغزی داده بشه.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehdimahjoob.persianblog.ir/post/312</link>
      <author>مهدی محجوب</author>
      <comments>http://mehdimahjoob.persianblog.ir/comments/7358/9368141/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7358.post-9368141</guid>
      <pubDate>Tue, 01 May 2012 18:52:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بیش فعّالی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مدّتیه احساس انرژی عجیب و وحشتناکی دارم. فکر میکنم باید خودمو، زندگیمو، اصلن دنیا رو عوض کنم! در شبانه روز دارم یه عالمه کار و مطالعه و برنامه ریزی میکنم. دارم سعی میکنم یه کارایی بکنم که اوضاع بهتر بشه. فقط تنها سوال اینه که چی شده که توی 33.5 سالگی به این فکر افتادم؟!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;زیرنویس:&lt;/span&gt; دیدین شمع قبل از خاموش شدن، یه شعله ای میکشه یهو؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehdimahjoob.persianblog.ir/post/311</link>
      <author>مهدی محجوب</author>
      <comments>http://mehdimahjoob.persianblog.ir/comments/7358/9263479/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7358.post-9263479</guid>
      <pubDate>Fri, 13 Apr 2012 07:19:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>29/12/1390</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حرفی نیست، اولش هم حرفی نبود، چه برسه به آخرش.&lt;br /&gt;تو سال قبل چند تا تصمیم احمقانه گرفتم، که باید یکی دو سالی بخاطرشون وقتمو حروم کنم. تصمیم درست هنوز نگرفتم، ولی میگیرم بزودی.&lt;br /&gt;چند تا از دوستام کم شدند، در عوض چند تا به دوستام اضافه شدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در کل سال بدی بود، ولی ما بد نبودیم. ایشالا بهتر هم میشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;زیرنویس1:&lt;/span&gt; با همه اینها، به قول دکتر موسوی: &lt;br /&gt;امسال هم پیراهن خونیِ من مد بود&lt;br /&gt;امسال هم رویایمان آنچه نمیشد بود&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;زیرنویس2:&lt;/span&gt; نوروز همگی مبارک&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;زیرنویس3:&lt;/span&gt; یاد اونهایی هستیم که سال تحویل، اونجایی هستند که نباید باشند، یا حقشون نیست باشند یا هرچی حالا.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehdimahjoob.persianblog.ir/post/310</link>
      <author>مهدی محجوب</author>
      <comments>http://mehdimahjoob.persianblog.ir/comments/7358/9144842/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7358.post-9144842</guid>
      <pubDate>Mon, 19 Mar 2012 15:56:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خشم اژدها</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;:: همراه اول گرامی! من اصلن از طرح هزاران لبخند شمااستفاده نکردم، لزومی نداشت ساعت 5:45 بامداد اس ام اس بدی که مهلت استفادم تموم شده.&lt;br /&gt;:: فروشگاه محترم ایران کتان! به فرض که تو نور و بابلسر و رامسر و نمک آبرود شعبه داری. به من چه؟ واسه همشهریهای خودت پیامک بزن.&lt;br /&gt;:: کلینیک محترم درمان بیماریهای مقعد! با لیزر. رو چه حسابی به من پیامک تبلیغاتی زدی؟ چی در مورد من شنیدی مگه؟&lt;br /&gt;:: مینا جان با شماره موبایل (...)093551، من نیاز به کاشت ناخن و ترمیم با فرنچ ندارم. پیامک نزن جون مادرت.&lt;br /&gt;:: مسوولین محترم مسجد موسی ابن جعفر، من در هیچکدوم از برنامه هاتون شرکت نمیکنم، نه نماز جماعت، نه مداحی برادرا، نه هیچ چیز دیگه. هی پیامک نده بهم. بیت المال! رو حروم نکنید.&lt;br /&gt;:: قنادی محترم(...)در میدون گرگان، لازم نیست هر بار چیزکیک درست میکنی به من پیامک بدی. من کی از شما چیزکیک خریدم؟&lt;br /&gt;:: سرکار خانم پژوهش، موهای من نیاز به کراتین نداره، لازم نیست بهم پیامک بزنی که بیام آرایشگاه شما!!&lt;br /&gt;:: شرکت محترم سایپا، بنده گواهینامه هم ندارم، چه برسه به اینکه بخوام بیام از شما ماشین با شرایط ویژه دهه فجر بخرم. پیامک نسوزون.&lt;br /&gt;:: شرکت محترم داتک! هیچ علاقه ای به شرکت در نظرسنجی شما ندارم، پیامک الکی نده. بجای این کارا، اگه میتونی سرویس دهیتو بهتر کن.&lt;br /&gt;:: شرکت محترم آدیداس، با تشکر پیامک خبررسانی از حراج شعبه سید خندان، ...نمیخوام!&lt;br /&gt;:: ستاد محترم نمازجمعه! باور کنید من خودم اخبار رو پیگیری میکنم، میفهمم خطیب جمعه چه کسی هست! نمیخواد خبر بدین.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;زیرنویس:&lt;/span&gt; دیوونم کردید با این پیامکهاتون! دریغ از یه نفر، دوست، هرچی...، که نه برای کار، اس ام اس&amp;nbsp; بزنه به آدم... &lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" alt="ناراحت" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehdimahjoob.persianblog.ir/post/308</link>
      <author>مهدی محجوب</author>
      <comments>http://mehdimahjoob.persianblog.ir/comments/7358/8898845/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7358.post-8898845</guid>
      <pubDate>Fri, 10 Feb 2012 11:37:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شما الگوی ما بودی!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://mehdimahjoob.com/weblog/copy.jpg" alt="" width="500" height="353" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; حقیقتا نه من ادعای گرافیست بودن دارم، نه قراره این وبلاگ محل نوشتن مطالب مرتبط با گرافیک باشه. ولی خداوکیلی خودتون قضاوت کنید. پوسترهای بالا شبیه هم نیستند؟ حتی اون سنجاقی که من باهاش یه کاغذ روی شناسنامه الحاق کردم هم کپی شده...&lt;br /&gt;پوستر سمت راست رو بنده در سال 1384 برای ژوژمان درس پوستر در مرکز جهاد دانشگاهی طراحی کردم و اسنادش هم موجوده!!! پوستر سمت چپ، کار استاد ابراهیم حقیقی هست، که برای جشنواره فیلم فجر امسال رونمایی شده.&lt;br /&gt;آقای ابراهیم حقیقی، از مدیران انجم صنفی طراحان گرافیک ایران بودند و بنظرم بعد از مرحوم ممیز و استاد قبادشیوا، سومین پدر! گرافیک ایران هم بشه به حسابشون آورد. حالا فکر کن ما پسرای این پدر هستیم یعنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;زیرنویس1:&lt;/span&gt; در مورد سطح و کیفیت کارم، ادعایی ندارم. بحث من فقط به کپی ایده برمیگرده.&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;زیرنویس2:&lt;/span&gt; گاهی اسامی افراد اونقدر بزرگه، که آدم از ترس نوچه هاشون ترجیح میده زیاد حرفی نزنه. اما قدیمیها میگن وای به روزی که بگندد نمک. البته این جمله ربطی به این ماجرا نداشت!&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;زیرنویس3:&lt;/span&gt; قبول دارم که گاهی، کار دو نفر، کاملا تصادفی شبیه میشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد از تحریر: &lt;strong&gt;&lt;a href="http://www.rasm.ir/default.asp?Aid=4835" target="_blank"&gt;لینک خبر در سایت رسم&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehdimahjoob.persianblog.ir/post/307</link>
      <author>مهدی محجوب</author>
      <comments>http://mehdimahjoob.persianblog.ir/comments/7358/8792155/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7358.post-8792155</guid>
      <pubDate>Wed, 25 Jan 2012 06:53:45 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هیولای ژنتیک</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://mehdimahjoob.com/weblog/fail.jpg" alt="fail" width="320" height="400" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;اول:&lt;/strong&gt; یکی از دوستای هنرمندم این عکس بالا رو منتشر کرده که خیلی حال کردم باهاش. یعنی توی زندگی تمام حرکتها رو درست انجام میدی، بعد فقط و فقط با یک اشتباه همه زحماتت به هدر میره. حالا شده حکایت ما. درست موقعی که داره همه چیز درست میشه، یا یک تصمیم اشتباه میگیرم، یا یه اتفاقی برام میفته که همه چی بووووم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دوم:&lt;/strong&gt; درست موقعیکه دارم مثل آدمیزاد به عنوان گرافیست کارمو میکنم، و با این قضیه کنار اومدم که کار هنری همینه و درآمدش هم همینه و عوضش خیلی خوبیهای دیگه داره و این چرت و پرتا، یهو حرکت اشتباه رو انجام میدم و میرم کارشناسی ارشد یه رشته بی ربط! قبول میشم. و تا به خودم میام &lt;a href="http://www.google.com/url?sa=t&amp;amp;rct=j&amp;amp;q=&amp;amp;esrc=s&amp;amp;source=web&amp;amp;cd=5&amp;amp;ved=0CEAQtwIwBA&amp;amp;url=http%3A%2F%2Fwww.youtube.com%2Fwatch%3Fv%3DxnTU4dKpoB8&amp;amp;ei=pUsNT76xKZWqsgaV7bHZBA&amp;amp;usg=AFQjCNGdF5iH9RqlayLrBr6kdsf5Isl6oQ&amp;amp;sig2=pcB1xHb6sK3lDZacQrH3qg" target="_blank"&gt;in a world of shit&lt;/a&gt; فرو میرم!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سوم:&lt;/strong&gt; حالا وقتی شما یک اشتباه میکنید، یهو این اشتباهه ممکنه مثل گلوله برف در سرازیری کوه، بزرگتر بشه، یا اشکالات بزرگتر ایجاد بکنه. الان گیر درسی افتادم به نام "ژنتیک و بیوتکنولوژی آبزیان"، که داره فکّمو شب امتحانی میاره پایین. بعدش به جای خوندن همش توی این افکار فلسفی فرو میرم که چرا من از دوره دبیرستان، با وجود داشتن بهترین معلمها و اساتید، همیشه توی این درس مشکل داشتم؟ کجای این معادله اشکال داره واقعن؟ اصلن چرا من باید شب بیدار بمونم واسه کار مسخره ای به نام "هیولای ژنتیک" و امتحان مربوطه؟ گاهی به سرم میزنه-جدی میگم- اصلن بی خیال امتحانها و دانشگاه و همه چیز بشم. فوقش دو میلیون پول و چند ماه وقتم پریده. ذهنم عوضش آزاد میشه دوباره...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;چهارم:&lt;/strong&gt; یه دعوت وبلاگی ایجاد شده، یه جور بازی مثلا. که میگه اشیاء مهم و دوست داشتنی زندگیتون رو، در حد سطح یک ورق A4 روی اسکنر بچینید و اسکن بگیرید ازش. بعد منتشر کنید. سعی کردم اینکار رو بکنم. چون خاطره باز هستم و از هر چیزی یادگاری برمیدارم، فکر میکردم برام راحت باشه، اما دیدم واقعا هیچ یک از اشیاء دور و برم اونقدر برام مهم نیستند که وارد این صفحه بشن! اینم یه جور فاجعه هست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;زیرنویس1:&lt;/span&gt; این روزها، به دلایلی، بیش از همیشه یاد روزهای آخر زندگی مامان بزرگ میفتم.&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;زیرنویس2:&lt;/span&gt; خواستم بنویسم اوضاع این روزا خرابه، بعد دیدم کی اوضاع درست بوده؟!&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;زیرنویس3:&lt;/span&gt; نزدیک بود بعد پنج سال، اصلن بیخیال نوشتن اینجا بشم. اصلن دستم به نوشتن نمیره. حالا هم که نوشتم میبینید که مزخرفه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehdimahjoob.persianblog.ir/post/306</link>
      <author>مهدی محجوب</author>
      <comments>http://mehdimahjoob.persianblog.ir/comments/7358/8705742/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7358.post-8705742</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Jan 2012 08:25:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قافیه تنگ است</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد از سرکار خانم &lt;strong&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/زویا_زاکاریان" target="_blank"&gt;زویا زاکاریان&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;، که در ترانه کیوکیو بنگ بنگِ گوگوش، سلیقه به خرج داد و نام بزرگِ "شاملو" رو با واژه "بدبو"! قافیه کرد، اخیرا جناب آقای &lt;strong&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/رها_اعتمادی" target="_blank"&gt;رها اعتمادی&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt; هم زحمت مضاعفی به بعضی از اندامهاشون دادند و در ترانهء اجرا شده در آکادمی موسیقی گوگوش (یه حرفایی...)، همین واژهء شاملو رو اینبار با کلمهء "ممنوع" قافیه قرار دادند که من نمیدونم اصلن اینها هم قافیه هستند؟ حتی اگه "ممنو" خونده بشه، باز هم با شاملو هم قافیه نیست. بدینوسیله میخواستم درخواست کنم دست از سر احمدشاملو بردارید تو ترانه سرائیستون!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;زیرنویس1:&lt;/span&gt; ماه آبان، بنظرم اولین ماهی بود که در این سالهای وبلاگ نویسیم، هیچ مطلبی ننوشتم. نشونهء خوبی نیست.&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;زیرنویس2:&lt;/span&gt; یه موقع به خودت میای، یهو میبینی دور و برتو فقط دهه شصتیها گرفتند و همه دهه پنجاهیها از دست رفتند! غم انگیزه.&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;زیرنویس 3:&lt;/span&gt; یک کار غیر منطقی جدید! از بیمارستان قلب شهید رجایی دیدم که حیفه خبر نداشته باشید: تو سالن انتظار اورژانس، محل انتظار بیماران قلبی و خانواده هاشون، نزدیک چهل پنجاه تا قلب واقعی انسان! رو انداختند توی فرمالین و به معرض نمایش گذاشتند که زیر هر کدوم هم بیماری اون رو ذکر کردند، بیماریهایی که بعضی از بیماران حاضر در سالن بهش مبتلا هستند. نمیدونم، چیزی به نام &lt;strong&gt;بهداشت روانی&lt;/strong&gt; در این مملکت وجود داره یا نه؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehdimahjoob.persianblog.ir/post/304</link>
      <author>مهدی محجوب</author>
      <comments>http://mehdimahjoob.persianblog.ir/comments/7358/8399118/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7358.post-8399118</guid>
      <pubDate>Thu, 24 Nov 2011 06:27:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فرزند زمانه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;رفته بودم تو ساندویچی جدید محل (رقیب ابرام سگ پز) یه کمی اوضاعشو بررسی کنم و یه چیزی هم بخورم. یه بچه مدرسه ای که بعدا فهمیدم دوم راهنمائیه، اومد سفارش بده. با آقای کارگر ساندویچی جوان جنوبی از قبل کمی آشنا بود. یه موس دستش بود. توضیح داد که این موس مال لپ تاپشه، و داده به همکلاسیش امانت، اونم زده به لپ تاپش و خرابش کرده و حالا اومده یکی بخره...&lt;br /&gt;آقای ساندویچی جوان، متعجب گفت مگه تو لپ تاپ داری؟! چند خریدی؟ پسره گفت بله، مارک دِل دارم، یک و نیم میلیون خریدم. این که چیزی نیست، همه همکلاسیهام هم لپ تاپ دارند، آقای مغازه دار گفت از کجا میدونی؟ پسره گفت چون هفته ای دو روز درس "شبکه های کامپیوتری" داریم! و توضیح اینکه مدرسشون هم دولتیه و خصوصی نیست و ...&lt;br /&gt;آقای مغازه دار، به شوخی میگه خوب لپ تاپ داری، میشینی با دوست دخترت هم چت میکنی دیگه... پسره هم جدی میگه بله، چت میکنم، آقای مغازه دار که شکل علامت سوال شده، میگه دوست دختر هم یعنی داری تو؟ پسربچه میگه بعله. مگه چیه؟! و یه کمی هم از دوست دخترش و ارتباطات پیچیده تر!! که همه جای دنیا توی این سن خیلی رعایت میشه، صحبت میکنه... من میپرم وسط و توضیح میدم که تازه تو دوره دانشگاه به کامپیوتر دست زدم! و آقای کارگر ساندویچی هم شاکی میشه که بابا من همین الان هم نمیدونم دوست دختر چیه! اما در این موقع پسره یه جواب حکیمانه و دندان شکن برای ما دوتا عقب افتادهء امّل داد:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;من بچه این دوره ام!!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;زیرنویس1:&lt;/span&gt; یه جای بحث، حرف اختلاس 3000میلیاردی شد، آقا پسر مثل اغلب مردم، اندازه این عدد رو نمیتونست هضم کنه (لپ تاپش باهاش نبود!)، من خواستم تریپ دانشمندی بیام، و ماجرای کوروش کبیر و اینکه اگر ماهی 100 میلیون پس انداز میکرد، امروز میشد اندازه این اختلاس رو براش تعریف کنم که متاسفانه پسره کوروش کبیر رو نمیشناخت و بحث اختلاس به همین ترتیب(و البته بنا به درخواست بزرگان مملکت!) در نطفه خفه شد!&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;زیرنویس2:&lt;/span&gt; نه اینکه فکر کنید مثلا این ماجرا بالای شهر رخ داده ها، من بچه خواجه نظامم الان. ماجرا هم همونجا پیش اومد.&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;زیرنویس 3:&lt;/span&gt; از اینکه فاصله بین پست هام خیلی نزدیک شد پوزش میطلبم. به هر حال شاهد عینی این ماجرا بودم و باید میگفتم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehdimahjoob.persianblog.ir/post/303</link>
      <author>مهدی محجوب</author>
      <comments>http://mehdimahjoob.persianblog.ir/comments/7358/8092321/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7358.post-8092321</guid>
      <pubDate>Fri, 07 Oct 2011 19:33:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شوک هفته اول</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خوب، من برای اینکه دوباره به دانشگاه خودمون(تهران شمال) برنگردم، و برم توی یک محیط جدید، علوم و تحقیقات تهران رو برای ارشد انتخاب کردم. هم امکانات زیادی داشت، هم میتونستم با استادای جدید کار کنم و مطالب جدید. اما در همین هفته اول، متوجه شدم که دانشگاه آزاد واحد علوم و تحقیقات تهران، از دور دل میبره، از نزدیک زهره رو!&lt;br /&gt;نمیدونم از کجا شروع کنم، از ثبت نام نا منظم و نامشخص، از اینکه هیچ کسی مسوولیت راهنمایی نداره، از اینکه یک دانشجوی جدید، برای پیدا کردن کلاسش باید تمام ساختمونها رو به شیوه "آزمون و خطا" بگرده و ... . اما به هر حال همه اینها رو انجام دادم که کلاس شروع بشه و فاز علمی رشته تکثیر و پرورش ! منو درگیر خودش کنه.&lt;br /&gt;در همین هفته اول، تمام کاخ آرزوها بر باد رفت! تمام توسعه های انجام شده در علوم و تحقیقات، توسعه های ساختمون محور هست بجای انسان محور. همین هفته اول فهمیدیم که همه واحد های عملی رشته شیلات، سر کاریه و فقط پولش گرفته میشه. فهمیدیم که به نسبت سایر واحدهای دانشگاه آزاد، بازدیدهای علمی کمتری خواهیم داشت، و خیلی فهمیدنهای دیگه.&lt;br /&gt;تو این ماجرا، یکی از استادا شروع کرد با آب و تاب تعریف کردن از "انجمن علمی شیلات دانشگاه علوم و تحقیقات" که ظاهرا بودجه براش گرفتند و داره افتتاح میشه. و تشویق ترم اولیهای بیچاره که فکر میکردند تو مقطع کارشناسی ارشد چه خبره. دو سه بار خواستم دهنمو وا کنم بگم استاد! اون چیزی که شما بهش میگید "علم"، توی این انجمن علمی نیست. علم توی واحدهای عملی ای هست که شما ارائه نمیکنید. توی بازدید هایی هست که شما نمیبرید... حالا رفتید بودجه گرفتید برای یه انجمنی که تنها حسنش برای شما، همین "بودجه" هست. البته نگفتم، ولی میگم. حتما میگم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehdimahjoob.persianblog.ir/post/302</link>
      <author>مهدی محجوب</author>
      <comments>http://mehdimahjoob.persianblog.ir/comments/7358/8049528/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7358.post-8049528</guid>
      <pubDate>Fri, 30 Sep 2011 16:50:49 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
