شاهدعینی
همدون

بین دو سفرم فاصله افتاد،‌ بالاخره آخر هفته گذشته رو رفتم سفر...همدان. اما یه چیزی که مدتیه به شدت آزارم میده، تو این سفر هم به حد اعلا اتفاق افتاد: ده سالی هست که بیشتر تنهایی میرم سفر،‌ اما اخیرا قبل سفرهام،‌ به شکل آزار دهنده ای احساس دلشوره بهم دست میده..این احساس دقیقا تا رسیدن به مقصد ادامه پیدا میکنه و به هر حال ضد حال میزنه بهم...این سری اونقدر زیاد شد که برای اولین بار به دوسه تا از دوستام ایمیل زدم و بدون گفتن اصل ماجرا،‌ دعوتشون کردم باهام بیان سفر که الحمدلله نیومدند! خدارو شکر اما سفر خوبی بود. دو روز موندم و همه جای همدان رو زیر و رو کردم!
مردم همدان،‌ اونهایی که من دیدم،‌ خیلی آدمهای آرومی هستند...احساس هم نمیکنی که دارند سرت رو کلاه میذارند. نقشه شهر همدان بسیار منظم هستش، باید خیلی ملنگ باشی که تو همدان گم بشی. میگن مهندسهای آلمانی زمان رضا شاه نقشه خیابونها رو ریختن و پیاده کردند. مسیر ها کوتاه و خیابونها کم ترافیک هست. هوا تقریبا عالیه. مغازه ها و محله ها خیلی آباد و مدرن نیست،‌ نشون میده پول زیاد دست مردم نیستش،‌ اما با اینحال قحطی هم نیست و همه چیز راحت راحت با همین قیمتهای تهران و بلکه ارزونتر پیدا میشه. شهر امنه و محیط پلیسی نداره. ارزش دو سه روز موندن و گشتن رو داره، اما بیشترش رو من یکی نمیکشم...من به تهران آلوده شدم دیگه و روز به روز هم این آلودگی بیشتر میشه...به قول فروغ: من تهران خودمان را دوست دارم ، هر چه میخواهد باشد ، باشد. من دوستش دارم و فقط در آنجاست که وجودم هدفی برای زندگی کردن پیدا میکند. آن آفتاب لخت کننده و آن غروب های سنگین و آن کوچه های خاکی و آن مردم بدبخت مفلوک بدجنس فاسد را دوست دارم...

زیرنویس: عکسهای سفر...اگه از چند تا خوان رد بشید میتونید ببینید...(لینک حذف شد)

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۸ مهر ۱۳۸۸ - مهدی محجوب