شاهدعینی
احساس له شدگی

کتاب تنهایی پرهیاهو، نوشته بهومیل هرابال رو به توصیه دوستان گرفتم...بیشترشو گذاشتم برای زمانهایی که میرم برای آزمایش، و تو فاصله انتظار جواب یه گوشه مینشستم و میخوندم...به نظرم اولش کتابی میومد که مثل خیلی کتابهای دیگه بود...تا اینکه دیشب ساعت یک و نیم دو رسیدم به اون فصل جادوئی، و اینکه هانتا تصمیم میگیره خودشو لای کتابها پرس کنه...یهویی حس عجیبی اومد سراغم. ناخودآگاه رفتم تو کتاب...رفتم تو طبله دستگاه پرس کتابها...دکمه سبز رو زدم. پرس شدم. به جای کتاب، هفده هجده جلد دفترهای یادداشتهای روزانم منو لای خودشون پرس کردن...تنهایی پرهیاهو اون بلایی که سر بقیه آورده بود سر منم آورد.

زیرنویس: تازگیها مامان بزرگ خدابیامرز دست از سرم برنمیداره، همش شبا میاد به خوابم...انگار تنهایی خیلی اذیتش میکنه. کاش میشد رفت.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ - مهدی محجوب