شاهدعینی
هیولای ژنتیک

fail

اول: یکی از دوستای هنرمندم این عکس بالا رو منتشر کرده که خیلی حال کردم باهاش. یعنی توی زندگی تمام حرکتها رو درست انجام میدی، بعد فقط و فقط با یک اشتباه همه زحماتت به هدر میره. حالا شده حکایت ما. درست موقعی که داره همه چیز درست میشه، یا یک تصمیم اشتباه میگیرم، یا یه اتفاقی برام میفته که همه چی بووووم.

دوم: درست موقعیکه دارم مثل آدمیزاد به عنوان گرافیست کارمو میکنم، و با این قضیه کنار اومدم که کار هنری همینه و درآمدش هم همینه و عوضش خیلی خوبیهای دیگه داره و این چرت و پرتا، یهو حرکت اشتباه رو انجام میدم و میرم کارشناسی ارشد یه رشته بی ربط! قبول میشم. و تا به خودم میام in a world of shit فرو میرم!!

سوم: حالا وقتی شما یک اشتباه میکنید، یهو این اشتباهه ممکنه مثل گلوله برف در سرازیری کوه، بزرگتر بشه، یا اشکالات بزرگتر ایجاد بکنه. الان گیر درسی افتادم به نام "ژنتیک و بیوتکنولوژی آبزیان"، که داره فکّمو شب امتحانی میاره پایین. بعدش به جای خوندن همش توی این افکار فلسفی فرو میرم که چرا من از دوره دبیرستان، با وجود داشتن بهترین معلمها و اساتید، همیشه توی این درس مشکل داشتم؟ کجای این معادله اشکال داره واقعن؟ اصلن چرا من باید شب بیدار بمونم واسه کار مسخره ای به نام "هیولای ژنتیک" و امتحان مربوطه؟ گاهی به سرم میزنه-جدی میگم- اصلن بی خیال امتحانها و دانشگاه و همه چیز بشم. فوقش دو میلیون پول و چند ماه وقتم پریده. ذهنم عوضش آزاد میشه دوباره...

چهارم: یه دعوت وبلاگی ایجاد شده، یه جور بازی مثلا. که میگه اشیاء مهم و دوست داشتنی زندگیتون رو، در حد سطح یک ورق A4 روی اسکنر بچینید و اسکن بگیرید ازش. بعد منتشر کنید. سعی کردم اینکار رو بکنم. چون خاطره باز هستم و از هر چیزی یادگاری برمیدارم، فکر میکردم برام راحت باشه، اما دیدم واقعا هیچ یک از اشیاء دور و برم اونقدر برام مهم نیستند که وارد این صفحه بشن! اینم یه جور فاجعه هست.

زیرنویس1: این روزها، به دلایلی، بیش از همیشه یاد روزهای آخر زندگی مامان بزرگ میفتم.
زیرنویس2: خواستم بنویسم اوضاع این روزا خرابه، بعد دیدم کی اوضاع درست بوده؟!
زیرنویس3: نزدیک بود بعد پنج سال، اصلن بیخیال نوشتن اینجا بشم. اصلن دستم به نوشتن نمیره. حالا هم که نوشتم میبینید که مزخرفه!


پيام هاي ديگران ()        link        ٢۱ دی ۱۳٩٠ - مهدی محجوب