جدیدترین نوشته
ایمیل نویسنده
نویسنده وبلاگ
مهدی محجوب
انباری وبلاگ
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
به اینجاها سر میزنم
وب سایت خودم
اونیکی وب سایتم!
من در سایت کلوب
توئیتر من
عکس هام توDeviantart
اسبله ماهی
فیش بیس ایران
تروریستی که دوستش دارم
۵سطر
دوستداران قیصر امین پور
رسم...خبرنامه گرافیک
غزل پست مدرن
توکای مقدس
صــورتی
صمد بهرنگی
مغولستان خارجی
شخصیت حقیقی مهرداد
رانیتیدین
وبسایت تنبور
برترین ایندکس فارسی
خروجی وبلاگ
واسه نونه

کاش میشد وقتی کسی دیکته میگوید، دروغ را به جای چیز دیگری ننویسیم
کاش معلم ادبیات میگفت صد بار از دروغ بنویسید، تا شکلش یادتان نرود
کاش معلم روی تخته، دروغ را در اندازه های مختلفش مینوشت
و معلم نقاشی دروغ را میکشید، و بایک قلم موی قلابی، آنقدر رنگهای بنفش و زرد به آن میزد که تهوع بیاورد.
کاش معلم طبیعی دروغ را تشریح میکرد. دستش، سرش، شکمش را میکشید، و میگفت که قلبش یک گلوله پرخار است و خونش زهر مهلک.
کاش معلم شیمی میگفت: دروغ با زمان رسوب نمیکند، و همیشه فرّار است. میگفت که اگر با آگاهی ترکیبش کنید، قلب را منفجر میکند.
کاش معلم فیزیک، شدت جریان دروغ را در یک رابطه اندازه میگرفت، و میگفت چه "مقاومتی" دروغ را منفجر میکند.
کاش معلم حساب، با یک معادله هزار مجهولی بالاخره دروغ را پیدا میکرد، و به ما میگفت شماره اش چند است. تا در ضرب و تقسیم ها دیگر اشتباه نکنیم.
کاش معلم تاریخ به ما میگفت دروغ از کجا آمده است و نژادش از کدام لجن است.
کاش معلم جغرافیا جای دقیقش را نشان میداد. کاش میگفت روی نقشه لبها و چشمها چگونه پیدایش کنیم.
کاش همه معلم ها کمک میکردند تا ما بتوانیم یک قدم دیگر برداریم...
شاعر: نمیدونم، یعنی حال ندارم برم بگردم...توی یک مجموعه کتاب نازک، با نام زنگها ، (که سی و چند سال پیش چاپ شده،مجموعه اشعار "بودار" ). موجود هستند، که توسط دو نفر که امروز بی بو ! شدند گرد آوری شده. محمدرضا شریفی نیا و خانم هدی (آزیتا؟)حاجیان.
:::::
زیرنویس 1: عرض کنم که، "کاش" رو کاشتند، چغندر هم سبز نشد.
زیرنویس 2: برخلاف شاعر، معتقدم ترکیب زرد و بنفش، مکمل هست و گاهی نتیجه عالی میده. اینم گفتم یادتون نره ما گرافیستیم واسه خودمون.
زیرنویس3: به نوعی ناچارم تا مدتی در این وبلاگ یا "خودسانسوری" کنم، یا اینکه از صنعت ایجاز و کنایه استفاده کنم. چون مغز اضافه ندارم که به عنوان ترد میل بذارم در اختیار مردم روش بدوند.
با یک خواب، از راز هولناکی باخبر شدم، که مسیر زندگیم رو عوض کرد... با یک خواب، تصمیم به تغییر رشته و کار و.. گرفتم، و با یک خواب دیگه، تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدم. اثر خوابها در زندگی ده سال اخیر من واقعا وحشتناک بوده. باید سعی کنم جلوشون وایسم. تازگیا هم هی خواب میبینم، به وضوح مانیتور سامسونگ! انگار که واقعی واقعی هستند.
::::::::::::::::::
دو سه روزی همینجوری رفتم اصفهان. حس خاصی نداد، ولی بد هم نبود. اون چیزی که از این سفر به یادم میمونه، خوردن به حد مرگ، دوچرخه سواری مفتی با همت شهرداری اصفهان!، و زاینده جوب(زاینده رود سابق) بود که بخاطر خشکی، تونستم کفش راه برم، به یاد قوم موسی کف رود نیل...و الا هیچ چیزی فرقی با چند صد سال گذشته نکرده بود و هیچ بنای تاریخی جدیدی احداث! نکرده بودند.
زیرنویس1: همش میخوام برم جنوب، نمیشه.
زیرنویس2: یه چیزی هست که واقعا حالمو به هم میزنه. این که بعضی آدما، نوشته های من در دنیای مجازی رو، در دنیای واقعی راه به راه به روم میارند. بابا! وبلاگ خودمه، هر غلطی دلم بخواد توش میکنم. ناراحتی،گزارش بده تعطیلش کنند. از این به بعد تصمیم گرفتم همچین افرادی رو حذف کنم!