شاهدعینی
برباد رفت و ...

گاهی وقتا، وقتی از سر تفنن سایتهایی مثل این، و این و اینیکی رو طراحی میکنم، احساس میکنم یه آدم بدبخت، بی اراده و گیر کرده در گذشته مزخرف خودم هستم. احساس عذاب وجدان بدی به آدم دست میده. بنظرم مثل احساس معتادای تازه کار بعد از مصرف مواد باشه...

زیرنویس1: چندتا پست اخیرم زیادی شخصی شده و داره شبیه نوشته های دخترهای دبیرستانی میشه! به نمیدونم چی چی سوگند که از پست بعدی اصلاح خواهد شد و به راه راست باز خواهد گشت. سعی میکنم بیشتر از "مشاهدات عینی" بنویسم.

زیرنویس2: صدایی از صدای عشق خوشتر نیست(حافظ گفت):::اگرچه بر صدایش زخمها زد تیغ تاتاری

پيام هاي ديگران ()        link        ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ - مهدی محجوب
پرواز

میدونم خیلی ضایست که آدمی مثه من، تو فاصله اینقدر نزدیک، دو تا پست منتشر کنه تو وبلاگش...فقط اومدم بگم دو سه روزه همش به "عباس بن فرناس" فکر میکنم، حالا که اجبارا دورم پر از دره شده و گیر افتادم،  یه دورخیز اساسی میکنم و...هر چی شد جهنم.

زیرنویس١: کامنت دونی این پست رو بستم، همینجوری عشقی.
زیرنویس٢: پرشین بلاگ مست کرده باز...قالبمو به فـ..ک داده رفته.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ - مهدی محجوب
ساحل جنوب

یه عکسی ازش دیدم رو فیس بوک...مال نه، ده سال پیش، یکی از اون شبایی بود که من تا صبح داشتم از دستش عذاب میکشیدم، و اون(به شهادت عکس) قاطی دوستاش،‌بیخیال، کنار دریای جنوب، مشغول تفریح بود. از همه سلولهاش شادی بیرون میزد. من همون زمان داشتم سقف اتاقم-یا کارگاه تاسیسات!- رو نگاه میکردم. این تعادلی که میگن در دنیا حاکمه همینجاست ها.
.
.
.
.
زیرنویس ١: متن فوق تخیلی می باشد به جان خودم.گیر ندهید.
زیرنویس٢: اخیرا احساس میکنم به معنای واقعی فناء فی الدیزاین! شدم. ذوب در طراحی..گرافیکهایی که برای وبسایت میزنم، خودم هم نمیدونم چطوری باید اسلایس کرد، چه برسه به پروگرامر بدبخت. وسط طراحی کسی بهم زنگ بزنه، باهاش دست به یقه میشم.باید یه کمی رو خودم کار کنم تا بیش از این خطرناک نشده.
زیرنویس٣: خیلی بی جنبه شدم...جمعه گذشته(٨روز قبل!) آبگوشت خوردم، تا همین امروز معده درد دارم.
زیرنویس۴: یه عادتی اخیرا داره مد میشه تو مردم، که مغز منو پیاده میکنه: یارو سوار تاکسی میشه، انگار نه انگار سه چهار نفر دیگه تو تاکسی نشستند، با موبایلش شروع میکنه بلند بلند آهنگ گذاشتن و همخوانی کردن!! عوضی!

پيام هاي ديگران ()        link        ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ - مهدی محجوب
خواب فلسفی

دیشب خواب دیدم رفتم مغازه حبیب آقا(کتابفروش دوران بچگیم تو محل قدیمیمون)، قاطی کتابهای کهنش، کتاب "اندیشه های یک مغز بزرگ"، مجموعه سخنان موریس مترلینک رو دیدم، که ترم اول دانشگاه بخاطر تهیه شهریه، با بقیه کتابهام فروختم. دقت که کردم دیدم همون کتاب خودمه که از مغازه حبیب آقا سر در آورده...نمیدونم، من ده سالی هست نه به حبیب آقا فکر کردم، نه محل قدیمی، نه کتابهایی که سال 76 فروختم...خواب چیز عجیبیه.
زیرنویس1: یه جای این کتاب یادم نمیره، موریس مترلینک میگه: هیچ چیز به اندازه دستشویی رفتن براش ناراحت کننده نیست، چون حس میکنه انسان چیزی نیست جز یک کارخونه تولید کثافت!...واقعا اغلب انسانها اینجوری هستند.
زیرنویس2: موریس مترلینک اواخر عمر در "تیمارستان" به سر میبرد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ - مهدی محجوب