جدیدترین نوشته
ایمیل نویسنده
نویسنده وبلاگ
مهدی محجوب
انباری وبلاگ
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
به اینجاها سر میزنم
وب سایت خودم
اونیکی وب سایتم!
من در سایت کلوب
توئیتر من
عکس هام توDeviantart
اسبله ماهی
فیش بیس ایران
تروریستی که دوستش دارم
۵سطر
دوستداران قیصر امین پور
رسم...خبرنامه گرافیک
غزل پست مدرن
توکای مقدس
صــورتی
صمد بهرنگی
مغولستان خارجی
شخصیت حقیقی مهرداد
رانیتیدین
وبسایت تنبور
برترین ایندکس فارسی
خروجی وبلاگ
واسه نونه

پیش پرده: سعی کردم ماجرا رو یه موقعی بنویسم که کمی عصبانیتم فروکش کرده باشه...عصبانیتی که آدم بعد گول خوردن بهش دست میده.
پرده اول: دارم زندگیمو میکنم، که یکی از خانمهای سابق همکلاسیم، بعد هشت سال درخواست میکنه همدیگه رو برای کاری ببینیم. کار چیه؟ یکی دیگه از خانمهای همکلاسی سابق که ازدواج کرده، باشوهرش میخواد یه کاسبی راه بندازه و نیاز به وبسایت داره...هرچی اصرار میکنم تلفنی راهنمائیشون کنم، گیر داده که ببینیم همدیگه رو تو دفتر شوهر همکلاسی محترم...این اصرار ها به نظرم "آشنا" میاد، اما ته دلم میگم انقدر بدبین نباشم و برم ببینمشون.
پرده دوم: توی طول راه مثل احمقها، دارم فکر میکنم که چطوری میتونم به این زوج کمک کنم...مثلا هزینه دیزاین سایت رو نگیرم..از فلان هاستی که دارم بهشون یه مقداری بدم...چطوری راهنمائیشون کنم... تا اینکه میرسم به دفتر مورد نظر(خیلی کلاس گذاشتم که میگم دفتر...بهتر بود بگم مکان).
پرده سوم: حدسی که بخش بدبین مغزم زده بوده درست از آب در میاد...این یه دامی بوده که همکلاسیهای سابق، من رو توی یه شرکت هرمی پرزنت کنند. تو تمام دو ساعت و نیم وقت گرانبهام که دوستان محترم روی مغز من راه میرفتند، من فقط داشتم به این فکر میکردم که چطور میشه آدمها انقدر عوض بشن؟ یا اینکه طبیعی اینه که عوض بشن و من نادون همون ذهنیت سابق رو دارم نسبت بهشون...درس بزرگی بود...فراموش نکنیم که آدم ماشین نیست...آدمه..عوض میشه. معمولا هم بهتر نمیشه. حرفایی که لیدر های محترم میزدن رو حفظ بودم...ولی یه حس بهت و حیرت از کار این دوستان سابق، اجازه تکون خوردن بهم نمیداد.
پرده چهارم: با ترفند هایی که از هزار تا تجربه قبلی برخورد با هرمیها دارم، از چنگشون فرار میکنم...جلوی در دفتر، از خانم همکلاسی سابق میخوام در ازای چند ساعت وقتی که از من گرفتند، ده دقیقه هم اون به من وقت بده، به این شکل که ده دقیقه اصلا حرف نزنیم تا برسیم میدون توحید و خداحافظی کنیم تا هشت سال دیگه!!!
پرده پنجم: آقای لیدر اعظم هرم، مرتبا این جمله رو تکرار میکرد که "اون بیرون هیچ خبری نیست، پول همینجاست..."... آخه چرا هیچکس قبول نمیکنه که من همینقدر پول فعلا بسمه؟...قیافه اون آدمایی که تو جلسه بودن رو خوب یادم مونده...یه مشت بچه گدای بیست ساله، با قیافه های خز و خیل، که به امید یه شبه پولدار شدن افتاده بودند این تو..دلم سوخت براشون. نمیتونستم بفهمم دوستای سابق من قاطی اینا چه میکنند.
پرده ششم: خاطره بازی...فکر کنم تو همین وبلاگ گفته بودم که چقدر خاطره بازم. اینکه بهتره آدم خاطرات آدمها رو تو ذهن خودش خراب نکنه. اما وقتی خود آدما خاطراتشون رو تو ذهن من خراب میکنند، به من ربطی نداره. من به یکیشون که فکر میکردم یاد دختری میفتادم که مادر و خواهرش رو تو تصادف از دست داده، و خودش تنهایی خواهر معلول و پدر مریضش رو نگهداری میکنه...به اونیکی که فکر میکردم، یاد کسی میفتادم که هر جا بچه ها مغزشون گیر میکرد، مثل یه بزرگتر کنارشون بود... از این به بعد اون خاطرات پاک شد و ماجرای امشب جاشون رو گرفت.
پرده آخر: دلا خو کن به تنهایی، که از تن ها بلا خیزد....آره بابا جان.
زیرنویس: تو راه خونه، یاد همکلاسی سابقم، آقای س. افتادم. و اینکه حتی این آدم عوضی رو هم خدا اونقدر دوستش داشت که نذاشت گیر یکی از این دو تا خانم بیفته.
بین دو سفرم فاصله افتاد، بالاخره آخر هفته گذشته رو رفتم سفر...همدان. اما یه چیزی که مدتیه به شدت آزارم میده، تو این سفر هم به حد اعلا اتفاق افتاد: ده سالی هست که بیشتر تنهایی میرم سفر، اما اخیرا قبل سفرهام، به شکل آزار دهنده ای احساس دلشوره بهم دست میده..این احساس دقیقا تا رسیدن به مقصد ادامه پیدا میکنه و به هر حال ضد حال میزنه بهم...این سری اونقدر زیاد شد که برای اولین بار به دوسه تا از دوستام ایمیل زدم و بدون گفتن اصل ماجرا، دعوتشون کردم باهام بیان سفر که الحمدلله نیومدند! خدارو شکر اما سفر خوبی بود. دو روز موندم و همه جای همدان رو زیر و رو کردم!
مردم همدان، اونهایی که من دیدم، خیلی آدمهای آرومی هستند...احساس هم نمیکنی که دارند سرت رو کلاه میذارند. نقشه شهر همدان بسیار منظم هستش، باید خیلی ملنگ باشی که تو همدان گم بشی. میگن مهندسهای آلمانی زمان رضا شاه نقشه خیابونها رو ریختن و پیاده کردند. مسیر ها کوتاه و خیابونها کم ترافیک هست. هوا تقریبا عالیه. مغازه ها و محله ها خیلی آباد و مدرن نیست، نشون میده پول زیاد دست مردم نیستش، اما با اینحال قحطی هم نیست و همه چیز راحت راحت با همین قیمتهای تهران و بلکه ارزونتر پیدا میشه. شهر امنه و محیط پلیسی نداره. ارزش دو سه روز موندن و گشتن رو داره، اما بیشترش رو من یکی نمیکشم...من به تهران آلوده شدم دیگه و روز به روز هم این آلودگی بیشتر میشه...به قول فروغ: من تهران خودمان را دوست دارم ، هر چه میخواهد باشد ، باشد. من دوستش دارم و فقط در آنجاست که وجودم هدفی برای زندگی کردن پیدا میکند. آن آفتاب لخت کننده و آن غروب های سنگین و آن کوچه های خاکی و آن مردم بدبخت مفلوک بدجنس فاسد را دوست دارم...
زیرنویس: عکسهای سفر...اگه از چند تا خوان رد بشید میتونید ببینید...(لینک حذف شد)
دومین روز پائیز...بارون شدید...دربندخلوت...دانشکدهءمتروک...دیوارهای ترک خورده زیر بارون...درخت چنار جلوی در دانشگاه که هنوز هست..پائیز رو بیشتر از همه هفت هشت تا فصل دیگه ی سال دوست میدارم...جون میده واسه مردن.
زیرنویس: باز یاران کربلایی گشته اند!!!