شاهدعینی
شیخنا و استاذنا، جعفر بقال

من مدتهای طولانیه که میخوام در وصف بقال محلمون، جعفر، مطلبی بنویسم، هرچند که یه پست تو یه وبلاگ برای همچین آدمی کمه! ایشون یه انسان شاعر، مورخ، فنی و سیاسی! هستند...الانم که میخوام بنویسم موندم چی بنویسم، از این رو تعدادی از نقل قولها و کارهاشو لیست میکنم:

1-چنین گفت جعفر: حافظ پنج هزار بیت گفته، سعدی شیش هزار تا، من ده هزار تا رو تموم کردم با کمک خوشگله(به خدا میگه خوشگله).هر وقت خوشگله اجازه بده شعرامو چاپ میکنم.
2- چنین نیز گفت جعفر: من دو سه بار رفتم به آسمون و شیشه خونه خدا رو شیکوندم! آخه خونه خدا در ابرها تماما از شیشه ساخته شده و توش معلومه.
3- خدا هم مثل انسانها چشم و ابرو و دست و پا داره. همونطور که انسانها چون خودشون دست و پا و اعضا دارند میتونند یه عروسک مثل خودشون درست کنن، پس خدا هم حتما چشم و دست و سایر اعضا رو داره که تونسته ما رو درست کنه.
4- رضائیان و معرفت(بقالهای معروف منطقه) بچگیاشون شاگرد من بودن!!(تقریبا همسنش هستند..نمیدونم چطوری حالا!)
5- جعفر با اشاره به یه درخت توت قطور تو کوچه چنین فرمود: این درخت توت پنجاه سال پیش یه تیکه چوب بود من کردمش تو زمین که یه درخت دیگه رو نیگر داره نیفته، اما اون درخته خشک شد و اون چوبه شد این درخت توت!!
6- چنین گفت جعفر:(این حرفو معمولا صبح های زود اگه تو کوچه گیرمون بیاره با اشاره به خورشید میگه): خورشید برق گوشه چشم خوشگله-خدا- هستش(که همونطوری که قبلا گفتم جعفر معتقده چشم و گوش و...داره.).
7-درمواقع بارون شدید و برف چنین میفرماید: عصبانیتش هم قشنگه، اخمش هم قشنگه!
8- من اغلب شعرهام رو در حالت بیهوشی و خواب میگم!!(جعفر زنش مرده و تنهاست)، وقتی به هوش میام می بینم شعر روی جعبه سیگار نوشته شده!

در فرصتهای آتی سایر فضائل ایشون رو میریزم رو دایره(داریه!).

زیرنویس١: امروز یکی از همرزمهای بابی سندز که الان دیگه پیر شده  و سالها هم  تو زندان انگلیسیها بوده، از ایرلند بهم ایمیل زده و پس از کمی هندونه بازی در مورد طراحی وب سایت بابی سندز که که چند وقت پیش تموم کردم، ازم درمورد اهدافم از طراحی این وبسایت پرسیده! خواستم بگم "به تو چه" تا دقیقا اهدافمو بفهمه، بعد گفتم بی ادبیه! نیست؟
زیر نویس2: من احتمالا به میرحسین رای میدم، ولی بعضی از این طرفداراش انصافا همه چیزو به گـ*** میکشند! این مسخره بازی جذب رای هرمی و present شدن تو جلسات جذب رای دهنده چیه راه انداختین؟ مگه گولد-کوئست درست کردین؟

پيام هاي ديگران ()        link        ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ - مهدی محجوب
احساس له شدگی

کتاب تنهایی پرهیاهو، نوشته بهومیل هرابال رو به توصیه دوستان گرفتم...بیشترشو گذاشتم برای زمانهایی که میرم برای آزمایش، و تو فاصله انتظار جواب یه گوشه مینشستم و میخوندم...به نظرم اولش کتابی میومد که مثل خیلی کتابهای دیگه بود...تا اینکه دیشب ساعت یک و نیم دو رسیدم به اون فصل جادوئی، و اینکه هانتا تصمیم میگیره خودشو لای کتابها پرس کنه...یهویی حس عجیبی اومد سراغم. ناخودآگاه رفتم تو کتاب...رفتم تو طبله دستگاه پرس کتابها...دکمه سبز رو زدم. پرس شدم. به جای کتاب، هفده هجده جلد دفترهای یادداشتهای روزانم منو لای خودشون پرس کردن...تنهایی پرهیاهو اون بلایی که سر بقیه آورده بود سر منم آورد.

زیرنویس: تازگیها مامان بزرگ خدابیامرز دست از سرم برنمیداره، همش شبا میاد به خوابم...انگار تنهایی خیلی اذیتش میکنه. کاش میشد رفت.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ - مهدی محجوب
عادت

صمد بهرنگی به برادرش میگه: سعی کن بی اعتنا باشی...اما نه اینکه کار نکنی و بیکاره باشی ها! غرض رفتن است، نه رسیدن. زندگی کلاف سردرگمیست،‌ به هیچ جا راه نمیبرد. اما نباید ایستاد،‌ اینکه میدانیم نخواهیم رسید: نباید ایستاد. وقتی هم که مردیم،‌ مردیم! به درک!

*****

یادت میاد؟ وسطای شهریور هزار سال پیش...آخرین شبی که با هم بودیم..تو اون جاده که تموم نمیشد و همسفرا یکی یکی میبریدن...توی گوش من آروم اون ترانه مسخره رو زمزمه میکردی...به تو عادت کرده بودم...به تو عادت کرده بودم...و من(مثل سنگ) ساکت بودم ولی با اینحال نمیفهمیدم که تو  (مثل ...) داری دروغ میگی،‌ مهم هم نبود دیگه. دیشب فکر میکردم هزار سال گذشته،‌ و دیگه از دست تمام فکرای گند مربوط به تو راحت شدم و میخوام فکرای دیگه ای بکنم...اما...اتفاقای دو رو بر آدم عجیبه...آدمی مثل من که خیلی اعتقاد نداره هم گاهی از این روابط عجیب تعجب میکنه... اینکه از سر قرار داری برمیگردی، راننده آژانس ضبطو روشن کنه:...به تو عادت کرده بودم...فکر کنی تصادفه...میای خونه...مسابقه آواز فلان شبکه ...شرکت کننده بد صدا میخونه: به تو عادت کرده بودم...فرار میکنی میری تو اینترنت...میری وبلاگ گردی...تصادفی وارد وبلاگی میشی که این آهنگو رو تمش گذاشته...به تو عادت کرده بودم...اینها تصادفیه؟ و اگه نیست هدفش چیه؟ هر چی میخواد باشه! به درک!

***

زیرنویس: وب سایت صمد بهرنگی رو طراحی کردم و راه انداختیم. اینجاست

پيام هاي ديگران ()        link        ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ - مهدی محجوب