شاهدعینی
به استقبال اس ام اس های مهوع نوروزی

فکر اینکه دو سه روز دیگه این موقع دارم n تا اس ام اس تبریک مزخرف و کلیشه ای میخونم، از کسایی که n ساله ندیدمشون، حالم رو به هم میزنه:


:: هرروزتان نوروز، نوروزتان پیروز(قدمت چند هزار ساله داره این شبه جمله!، آخر کلیشه!)
:: سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت...(شاعر عقده ای، میخواسته قدرتشو تو قافیه یابی و مراعات النظیر به رخ ملت بکشه).
:: نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد...(کلیشه فال حافظ صدا و سیما قبل تحویل).
:: بهار آمد، بهار من نیامد...(فرستنده، سال گذشته شکست عشقی داشته).
:: سایه حق، سلام عشق، سلامت تن، س...س..س..س، این است هفت سین ما..(این اس ام اس، همون سال اول اختراع هم بی مزه بود، چه برسه که هر سال بخوای بگیری).
:: دنیا را برایتان شاد شاد...و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم(پارسال مد بود، ده هزار تا ازش برام اومد!!).
:: آرزویم برایت:12 ماه شادی، 52 هفته پیروزی، 365 روز سلامتی...8760 ساعت...دقیقه..ثانیه...صدم ثانیه!!(آدمای ادعای ریاضی و آمار که مالیدنشون به نمک).
:: دونفر آدرستو ازم گرفتن سال جدیدبیان سراغت، خوشبختی و موفقیت (کلیشه دختر ترشیده ها).
:: سال نو مبارک، تو خونه تکونی دلت مارو بیرون نکنی(خدارو شکر g/f دبیرستانی ندارم!).

زیرنویس: من نوکر باباتم!! نفرست! نفرست!!

پيام هاي ديگران ()        link        ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ - مهدی محجوب
بچه باید تربیت بشه...

اخیرا،‌ به دلایل نامعلوم،‌ همش تو دوران کودکیم سیر میکنم...دیگه نوستالژی زدگی از ده پونزده سال رد کرده و زده به بیست، بیست پنج سال پیش...اغلب خاطرات زیبایی که با بابا داشتم رو به یاد میارم،‌ که چند تاشو،‌ با حذف بخشهایی میارم، که دلم خنک بشه:

1. یکی از خاطرات زیبا این بود که همیشه، یا نزدیک به همیشه،‌ روزهای جمعه،‌ صبح من رو از خواب ناز بیدار میکرد که برم براشون نون بربری داغ بخرم...
2. کابوس بعدی،‌ نزدیک ساعت سه عصر و اومدنش از اداره بود... وحشت حضورش باعث میشد که لذت بازیهای کودکانه نابود بشه،‌و ما تبدیل به بچه های مودب و درسخون بشیم، و ابزار همیشگی مادرگرامی که: بذار باباتون بیاد..بهش میگم.
3. یه چیز دیگه رو هم هیچوقت یادم نمیره،‌خاطره زیبائیه: هفت هشت سالم بود، خانواده  ها صمیمی تر بودند، یه لشگر ریخته بودن خونه مامان بزرگ، سر یه چیزی موقع شام با پدر گرامی مخالفت کردم، با قاشق گذاشت تو دهنم و پر خون شد!! از سر سفره بلند شدم رفتم تو خیابون...همه جا بسته بود. همیشه این سوال برام پیش اومده که بعدا با همون قاشق غذا خورد یا نه؟
4.
اولین بار با "حرکت ایذایی" در برخورد با بابا آشنا شدم. حرکت ایذایی حرکتیه که دشمن وانمود میکنه میخواد انجام بده، ولی در اصل میخواد یه کار دیگه بکنه. تو حیاط دور حوض با چوب دنبال من و برادرم بود که تربیتمون کنه! ما تند میدویدیم و اونم دنبال ما، نگو این دویدن یه حرکت ایذایی بوده...ما که شتاب گرفتیم، یهویی جهت رو معکوس کرد و از جلومون سر در آورد و... مفهوم حرکت ایذایی رو کاملا بهمون یاد داد و من الان تو بازی خانوارز ازش کلی استفاده میکنم و ازش ممنونم!
5.
آخرین بار کتک مفصل که بشه اسمشو گذاشت کتک، دوم راهنمایی ازش خوردم، به دلیل گرفتن نمره 12 در درس ریاضی، آنچنان کلّم به دیوار کوبیده شد که مجسمه گچی شیری که داشتم از روی دکور پرت شد پائین و پاش لب پر شد.
6.
یک بار دوره دبستان ازش خواستم موقع شنیدن رادیوهای بیگانه!! که کلی پارازیت روش بود، از هدفون استفاده کنه که به خاطر این حرف حسابی تربیتم کرد.
7.
سالای آخر دبیرستان، جودو کار میکردم، یه بار که یه کمربند ارتقا پیدا کردم، رنگ کمربندم رو اونقدر مسخره کرد که کلا گذاشتم کنار جودو رو.
8.
یه بار تو دوره دبستان، خواهش کردم که پول بده برم کل تقدیر نامه های نقاشی و روزنامه دیواری و هزار تا کوفت و زهر مار رو پرس کنم، گفت به شرطی این کار رو میکنم، که تو کل تقدیر نامه ها کلمه .... رو حذف و به جاش کلمه خلق! رو جایگزین کنی. همه تقدیر نامه ها رو مخفیانه پاره کردم ریختم دور
9. یکی از کابوسهای دیگه اون زمان، گوش دادنش به نوارهای مختلف محلی ایران بویژه مازندرانی و ترکی بود که لابد میخواست مارو با ریشه های مملکتمون آشنا کنه، باید گوش میدادیم و تربیت میشدیم.
10.
از فکر ازدواج و صاحب فرزند شدن، و تربیت کردنش واقعا گریم میگیره. واقعا میگم ها، گریم میگیره!! کاش میشد گوسفند تربیت کنیم.
11. از آخرای دبیرستان، مهارت ویژه ای پیدا کردم که حسابی در بابا و همه آدمهای مشابهش بمالم! هرگز دیگه از نمره های من باخبر نشد، چون یکی دیگه رو به جاش میبردم مدرسه. پول میداد برم کلاس کنکور، میرفتم کلاس فیلمنامه نویسی(و چه حالی میداد)، کتاب کنکور فقط رزمندگان میخریدم، که بتونم مجله فیلم رو لاش قایم کنم بخونم.
زید بازیام رو که دیگه عمرا نفهمید. در واقع تا سالهای آخر دانشگاه این دانشمندها رو قانع کرده بودم که دانشگاه ما یک روز در میون پسرونه و دخترونست!!
:: گاهی الان نگاهش میکنم، و فکر میکنم میتونم به راحتی به چهار قسمت مساوی تقسیمش کنم، به جرم نابود کردن زندگی من و تبدیلم به یه آدم -به نظر خودم- غیر طبیعی، بعد به خودم میگم بذار من مثل اون نباشم و سعی نکنم تربیتش کنم.  تمام استانداردهای یه آدم بدبخت رو داره. آدمی که تمام آرمانهای جوونیش به گه کشیده شدند. و با یه تریلی کتاب اندازه یه بچه هشت ساله هم نمیفهمه.
:: از بعد عملم سعی میکنم تحملش کنم، چون مطمئنم به زودی یا اون به مرگ طبیعی میمیره، یا من به مرگ غیر طبیعی.

زیرنویس یک: ببخشید، خیلی سعی کردم یه خاطره خوب هم به ذهنم بیاد، ولی متاسفانه نیومد. خاک بر سر نسلی که کتابخون و مبارزش بابای منه، و بعد نسل ما رو میبره زیر سوال. ما، دهه پنجاهیها، قویترین نسل صد سال اخیر ایرانیم. نمیگم باهوش ترین، موفق ترین...میگم قوی ترین، یعنی سگ جون ترین.
زیرنویس دو: جی میل را خدا آزاد کرد. حیف شد ها، میخواستیم تحت دامنه iran.ir بریم ایمیل ملی ثبت کنیم!!

بعد از تحریر: تا آخرین لحظه دو دل بودم این پست رو پابلیش کنم یا نه.

پيام هاي ديگران ()        link        ٤ اسفند ۱۳۸۸ - مهدی محجوب