شاهدعینی
دیکتاتور های کوچولو

ماجرای جالبی پیش اومد که بازم بهم ثابت کرد همه ما میتونیم دیکتاتورهای کوچیکی باشیم...سعی میکنم خلاصه بیان کنم و کلشو هم بگم(چجوری؟ خودمم نمیدونم!)
*******
    عصری یه میل اومد برام از یه خانمی که زمان شیلاتی بودنم، استادم بود.حدود ده سال پیش...خواسته بود باهاش تماس بگیرم...و چون من میل زدم که امکان تماس نیست،خودش زنگ زد...و با حالت شاکی شروع کرد به حرف که: کی میخواین این بحث مسخره رو از توی سایتتون بردارین و تمومش کنید؟!! بعد ازکلی توضیح فهمیدم که به مطلبی که پارسال تویکی از این سایتهای فوروم علیه سفرهای علمی  ده سال پیش!! ایشون نوشتم معترضه و اینکه چرا توش نوشتم که ایشون جواب هیچکدوم از سوالای بچه ها رو نمیدونسته!!

   اولش راستش کمی جا خوردم از حرفاش، اما بعد به خودم نهیب زدم که مرتیکه! تو الان سی سالته! هفت ساله شیلات رو انداختی سطل آشغال! احتمالا هم الان تو رشته فعالیتت از این استاده تو رشته خودش بالاتری(این البته به خاطر بیسوادی استادست نه علم من!!)، این بود که روحیه گرفتم و بهش گفتم امکان نداره بحث رو اصلاح کنم چون تو اینترنت مرسوم نیست! بهش گفتم بره پیگیری حقوقی کنه! غیر مستقیم گفتم چیزی که در مورد بیسوادیش گفتم بهش معتقدم و حقیقته! گفتم رقیباش هم از خودش بیسواد ترن،واسه همینه که وضع سواد دانش آموخته های شیلات اینقدر فاجعست!خلاصه هرچی من محکمترگفتم اونم لحنش تغییر کرد! اما دلایل مسخرش برای درخواست اصلاح بحث خیلی برام جالب بود...دقیقا همون حرفایی رو میزد که برخی مسوولین مملکت میزنن: یه چیزایی با این معنی که دستهای پشت پرده و رقبای کاری و...میخوان این بحثا رو ایجاد کنن که خرابش کنن و من نباید بازیچه دست اون افراد بشم! گفت چرا این بحثها رو عمومی میکنید؟به خودم میگفتین! اگه راست هم باشه نباید افشا بشه و از این حرفا! خلاصه نهایتا-فقط چون دلم سوخت واسش- اون خط بحث رو با اطلاع به خواننده ها حذف کردم، اما تا آخرین لحظه بهش گفتم گه به حرفایی که در موردش نوشتم معتقدم! در کل احساس کردم چقدر دلم خنک شد! و چقدر دنیای این شبه اساتید کوچیکه و سر چه چیزایی از هم آتو میگیرن.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٢٩ امرداد ۱۳۸٧ - مهدی محجوب
اونجا دنبال چی بوده؟

کلیمانجارو کوه پوشیده از برفی است که 6000متر ارتفاع دارد و می گویند بلندترین کوه آفریقاست.قله شرقی آن به ماسایی "نگاجه نگایی" یا خانه خدا نام دارد.نزدیک این قله لاشه خشک شده و یخزده پلنگی قرار دارد.کسی توضیح نداده که پلنگ در این ارتفاع دنبال چه چیزی بوده است.

 

از مقدمه کتاب برفهای کلیمانجارو،‌اثر فنا ناپذیر برادر ارجمند،‌ارنست همینگوی رحمه الله علیه.

پيام هاي ديگران ()        link        ٢٧ امرداد ۱۳۸٧ - مهدی محجوب
خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی...

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
چو خیال آّب روشن که به تشنگان نمایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

دل خویش را بگفتم چو تو دوست میگرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بی​وفایی

تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانم
که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیر دستان
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمی​شناسم تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

تو که گفته ای تحمل نکنم جمال خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

درچشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

شعر از آقای سعدی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۸ امرداد ۱۳۸٧ - مهدی محجوب
شب تولدم، یا سالگرد به گـ... کشیده شدن تولدم

سی ساله شدم.الان ساعات ابتدائی یازدهم مرداد روز تولد من هستش و چند ساعت پیش مهمونی کوچک به مناسبت تولدم تموم شد. پارسال همچین روزی، دقیقا توروز تولد منو بردن بیمارستان برای عمل قلب باز بستری کردن، اینه که الان دیگه یازده مرداد برام فقط تداعی کننده تولدم نیست...یه عالمه خاطرات بد از بیمارستان، مخصوصا روز اولش که همین 11 مرداد باشه برام زنده میشنتولد در بیمارستان

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱ امرداد ۱۳۸٧ - مهدی محجوب
پدر تجربه بسوزه

یکی از موقعیت های ویژه‌ی زندگی، همانا کار کردن در کنار افرادیه که فکر میکنن خودشون همه کارا رو بلدن و فقط چون وقت کافی ندارن میدن تو براشون انجام بدی!!!

زیرنویس: ان الله مع الصابرین!

توضیح:علامت(!)رو خودم به خط فوق اضافه کرده ام!

پيام هاي ديگران ()        link        ٧ امرداد ۱۳۸٧ - مهدی محجوب
حیا کن! بچه را رها کن!

به واقع باید تاسف خورد به حال والدینی که پای بچه چهار پنج سالشون کفش ورنی میکنن! امروز یک خانم تو محل کارم یه دخترکوچولوی سه چهارساله رو از مهد آورده بود...طفلک چهار ساعت داشت انگلیسی حرف میزد! بابا ول کن بچه رو!
فی الواقع انسان در هر سنی که باشه در حال عذاب و توی زندانه: زندان نطفه، زندان رَحِم مادر، زندان قنداق و ننو، زندان کفش ورنی و مهد کودک دارای کلاس زبان!!، زندان مدرسه، زندان دانشگاه، زندان سربازی، زندان اوین!، زندان محل کار، زندان زن و بچه، زندان بیمارستان، زندان قبر، لابد اون دنیا هم زندان جهنم.
من اگه زبونم لال، بعد صدو بیست سال، ازدواج کنم و بچه دار بشم اصلن نمیذارم درس بخونه! فوقش تا ابتدایی اونم چون اجباریه تو مملکت. بعدش میفرستمش سفر، بعد آموزش تاریخ و جغرافیا و هنر و شعر و موسیقی و ورزش و سایر چیزایی که اصلن تو مدارس ما فحش ناموسی به حساب میاد.، و خلاصه فقط عشق و حال! مطمئنم این بچه خیلی نرمال تر میشه تا بچه ای که تو سن چهار سالگی کفش ورنی پاش کنه و انگلیسی رو با صرف یه عالمه کالری عین بلبل حرف بزنه.ای مرگ بر این انگلیس که هرچی میکشیم زیر سر اونه!

پيام هاي ديگران ()        link        ٢ امرداد ۱۳۸٧ - مهدی محجوب