جدیدترین نوشته
ایمیل نویسنده
نویسنده وبلاگ
مهدی محجوب
انباری وبلاگ
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
به اینجاها سر میزنم
وب سایت خودم
اونیکی وب سایتم!
من در سایت کلوب
توئیتر من
عکس هام توDeviantart
اسبله ماهی
فیش بیس ایران
تروریستی که دوستش دارم
۵سطر
دوستداران قیصر امین پور
رسم...خبرنامه گرافیک
غزل پست مدرن
توکای مقدس
صــورتی
صمد بهرنگی
مغولستان خارجی
شخصیت حقیقی مهرداد
رانیتیدین
وبسایت تنبور
برترین ایندکس فارسی
خروجی وبلاگ
واسه نونه

بالاخره تصمیم گرفتم عکس سفرهای ده سال اخیرم رو خرد خرد به اشتراک بذارم که بقیه هم ببینن. البته من که اصلا عکاسی بلد نیستم، قصدم بیشتر شریک کردن دیگران تو حسّیه که اون لحظه داشتم. دوستان عکاس به بزرگی خودشون ببخشن خلاصه.بیزحمت برین اینجا
ساعت نه صبح راه افتادم و عصرش رسیدم انزلی...بعد از هفت سال...چیزی که تو راه و هرچی به انزلی نزدیکتر میشدم بیشتر وبیشترمیشد، هجوم آوار خاطرات بود...اتوبوس، سال هفتاد و هشت...پر از بچه های شرّ ورودی 76، رسیدیم به منجیل و همه ریختیم پائین...سال هفتاد و نه...با آرش تو اتوبوس نشستیم...صندلیهای اطراف از ورور ما خسته شدن...با آرش بحث میکنیم که تو این رودخونه بعد از سد ممکنه اسبله ماهی وجود داشته باشه یانه...برمیگردم به حالا...الان دو تا زن میانسال ردیف پشتی با وروراشون دارن انتقام میگیرن...افتادم تو سال 78 ،با ارسلان از اتوبوس پیاده میشیم،بچه ها هم...فکر کنم سدّ منجیله...میریم با ارسلان یه عکس بگیریم...لامصّب باد نمیذاره عین آدم وای سیم...تو عکس انگاربه برق وصل شدیم...خانمهای صندلی پشتی الان دارن درباره زلزله و مشاوره مهندسی وراجی میکنن...سال هفتاد و هشت...تو جاده...بنظرم قبل از لوشان ، ازجهت مقابل اتوبوس دخترا رو تو جاده میبینیم که میان...راننده رو مجبور میکنیم وایسه...اونا هم همینکارو میکنن...استادا تو انزلی منتظر ما موندن و دخترا برمیگردن. بچه ها میریزن پائین ...از پنجره تو اتوبوس اون طرف جاده منصوره رو میبینم که وایساده و زل زده تو چشم من، منم به چشماش نیگا میکنم.از صد متری هم رنگ سبزشو تشخیص میدم...رسیدم انزلی...میرم سمت هتل ایران، از جلو هتل همت رد میشم...سال هشتاد...ارسلان میگه این دخمه کجاست ما رو آوردی؟راست میگه.صبح هتل رو عوض میکنیم میریم هتل ایران.دیدم که ارسلان تا صبح نخوابید.گرم بود،خودمو اما زدم به خواب...برگشتم به حال...رفتم و همون اتاق سال هشتاد هتل ایران رو کرایه کردم...دو تخته بود ولی خوب ارزش خاطرات رو داشت...این دفعه زرنگی کردم و تا سه صبح بیدار موندم تا حرکت کشتی از بندر رو ببینم...هفت سال پیش ارسلان زرنگی کرد و بیدار موند و من خوابم برد...رفتم مرداب...تنهایی، با یه قایقران باحال هم رشته...خبری از مرداب اون سالا نیست..البته خوشبختانه سرمای امسال آزولا ها رو ازبین برده،قایقران اینو میگه...باز مغزم پرواز میکنه...میره به سال هفتاد و هشت...روی اتوبوس دریایی،تو مرداب...از این پسره ی "رقیب" اصلا خوشم نمیاد،با اون ظاهر مظلوم نماش....وانمود میکنیم که با هم دوستیم و روی اتوبوس دریایی همدیگه رو بغل میکنیم و عکس میندازیم،حالم از این عکس به هم میخوره...قایقران باحال داره با یه رفیقش حرف میزنه ولی من انکار اصلا تو87 نیستم...سال هشتادم...همه پولم واسه تحقیق ته کشیده...میرم یه متل ارزون لب دریا که حتی کولر هم نداره...گرمای تابستون اون سال...گردنم میسوزه...فکر کردم جای بند کیفمه...صاحب متل میگه "دراکولا"نیشت زده...تا آخر عمر جاش میمونه...خیلی میسوزه...اما چرت میگفت،الان که خیلی که به گردنم زل میزنم یه تیکش مثل نعل اسب سفید تر از جاهای دیگست...اما انگار سوزشش رو همین الان تو کافی نت انزلی هم حس میکنم...
امروز این وبلاگ همینطوری الکی دو ساله شد. ١٨٩ پست در دو سال نوشتم. یعنی تقریبا هر چهار روز یک پست. بعضی از نوشته هام الان خیلی به نظرم چرت میان! سبک نوشتنشو میگم، والا فکری که پشتش بوده عوض نشده(اگه فکری بوده باشه!).
واقعا چرا نمیمیریم و از وضعیت بدتر از مرگ فرار نمیکنیم؟به کجا قراره برسیم؟ از صبح دارم دیوونه میشم...تو پارک لاله منتظر کسی بودم.معمولا این مواقع زحمتکشانی میان جلو و به آدم پیشنهاد شیشه و کرک و حشیش و...میدن، اما اینبار یه گروه چهارنفره پسر و دختر خوش تیپ و مودب بودن...دختره اومد جلو، برگه صورتی رو داد دستم و شروع به صحبت کرد...در مورد اینکه میتونم اگه بخوام پلاسمای خونم رو اهدا!!! کنم. پلاسما عامل انقعاد خونه.البته در ازای این اهدا میتونم هر بار ده هزار تومن هم پول بگیرم...گفت که هیچ ضرری نداره...سه بار در ماه میشه این کار رو کرد...یعنی سی هزار تومن...با یه حساب سر انگشتی یعنی یه خانواده فقیر شیش نفره،با فروش پلاسمای خونشون میتونن لااقل ماهی صدو هشتاد هزار تومن پول در بیارن که گرسنه نمونن.
مغزم سوت کشید...هدفشون از این پلاسما گرفتن از مردم اصلا اگه خیر هم باشه،یعنی این کار واقعا درسته؟ اینکه از فقر مردم اینطوری سواستفاده کنیم؟البته موسسه مورد نظر زرنگتر از این حرفا بود و اسم این دستمزد ده هزار تومنی رو گذاشته بود هزینه ایاب و ذهاب! خانم موردنظر هم اصرار میکرد که اگه تصمیم به این کار گرفتین بگین خانم فلانی معرفی کرده.
*زیرنویس: از بعد عمل قلبم چون وارفارین میخورم چک آپ خون میشم زود به زود:اگه خیلی غلیظ باشه یه آمپول میزنن که دریچه ناکار نشه...اما اگه خیلی رقیق باشه آمپول پلاسما میزنن به آدم که خونریزی نکنیم...همین امروز توی پارک تصمیمم رو گرفتم:اگه خونم رقیق بشه...حتی اگه به حد مرگ برسم، آمپول پلاسما نمیزنم...مردن از خیلی حالتهای دیگه بهتره...نمیتونم پلاسمای یه بدبخت بی پول رو وارد بدنم کنم. به باقیمونده چیزایی که بهشون معتقدم قسم میخوردم که پای این حرف وای میسم.

باز هم نتونستم در مقابل زیرآب زنی مبارزه کنم و شکست خوردم، فقط چون نتونستم منم مقابله به مثل کنم...دو هفته جلوی چشمم زیرآبم در حال خوردن بود و من حتی یه کلمه نتونستم تلافی کنم...و شکست خوردم...نتونستم...هرکار کردم نتونستم،بد تربیت شدم نمیتونم زیرآب عوضی ترین آدم رو هم بزنم.
□
آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
برسنگ گور من بنویسید:
یک جنگجو که نجنگید
اما ...، شکست خورد
(نصرترحمانی)
یوم الله دوم تیر، روز تولدت رو بهت تبریک میگم!! دیدی چه زود رسیدیم یه وجبی سی سالگی؟ بیست و نه سالت شد رفت...
***
زیرنویس: دیگه از اینهمه جِقِله مِقِله که ریختن دورم خسته شدم.