جدیدترین نوشته
ایمیل نویسنده
نویسنده وبلاگ
مهدی محجوب
انباری وبلاگ
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
به اینجاها سر میزنم
وب سایت خودم
اونیکی وب سایتم!
من در سایت کلوب
توئیتر من
عکس هام توDeviantart
اسبله ماهی
فیش بیس ایران
تروریستی که دوستش دارم
۵سطر
دوستداران قیصر امین پور
رسم...خبرنامه گرافیک
غزل پست مدرن
توکای مقدس
صــورتی
صمد بهرنگی
مغولستان خارجی
شخصیت حقیقی مهرداد
رانیتیدین
وبسایت تنبور
برترین ایندکس فارسی
خروجی وبلاگ
واسه نونه

مسافرکوچولو گفت:سلام
تاجرگفت:سلام
(این بابا تاجرقرصهایی بود که رفع تشنگی می کند،هفته ای یک حب می اندازند بالا،و دیگر تشنگی بی تشنگی)
مسافرکوچولو پرسید:اینها را میفروشی که چی؟
تاجر گفت:باعث صرفه جویی کلی وقت است،کارشناسهای خبره نشسته اند دقیقا حساب کرده اند:درست هفته ای پنجاه و سه دقیقه وقت صرفه جویی میشود.
-خوب آن وقت آن پنجاه و سه دقیقه را چه می کنند؟
-هرچی دلشان خواست
مسافر کوچولو تو دلش گفت:من اگر پنجاه و سه دقیقه وقت اضافی داشتم،خوش خوشک به طرف چشمه ای می رفتم...
مسافر کوچولو/آنتوان دو سنت اگزوپری/ترجمه احمد شاملو
***************************
هنوز که هنوزه نفهمیدم که چطور یکی مثل اگزوپری که یه نظامی بوده میتونه داستانی مثل شازده -مسافر-کوچولو بنویسه ،با اینهمه جمع اضداد که درونش هست...در عین سادگی کودکانه بودن،فوق العاده کتاب سنگینیه...سومین کتاب پرخواننده قرن از نویسنده ای که زندگینامش نشون از تنهایی و ماجراجویی داره.(سه بار سقوط با هواپیما که دفعه سوم میمیره)ظاهرا برای خود فرانسوی ها این آدم اونقدر مهم بوده که عکسش رو جای عکس سران کشور روی اسکناسهاشون (قبل از رواج یورو)بزارن!
برادر محمود احمدی نژاد ،اینبار در لباس تکواندو !
این رام ِ رام
- رامتر از هرچه در خیال فراز آید
این صابر
این صبور
یادآور حکایت ایوب
وقتی که کاسه صبرش را
لبریز میکنند
وقتی که تیغ طعنه و تهمت را
با بند بند جان و تنش تیز میکنند
آیا سزاست جامه تزویر را
در زیر چتر صبر و صبوری به تن کند؟
از شیر خشمگین
از شیر سرخ مانده به زنجیر
جز غرش شگرف نه شاینده ست
روباه را بگوی
ارزانی تو جامه تزویر
این جامه بر تن تو برازنده است.
« حمید مصدق »
شبکه استانی یکی از استانها،مصاحبه ای با خانم سواد آموز نمونه یک شهرستان که توش بیسواد زیر پنجاه ساله وجودنداره:
سواد آموز نمونه: من تا سن ده سالگی امکان مدرسه رفتن نداشتم،بعدش هم که رفتم بعد از دبستان به دلایلی نتونستم ادامه بدم،اما بعد سالها رفتم کلاس نهضت سواد آموزی و تونستم دوره راهنمایی رو تو یک سال تموم کنم،دبیرستان رو هم به همین شکل جهشی گذروندم و دیپلم گرفتم .الان خیلی خوشحالم که با سوادم و میتونم کتابهای دعا و زیارتنامه ها رو خودم تنهایی بخونم...


بعد تصادف همش یاد یه بیت شعر از شاعری گمنام که اسمش ناصح نجار* بوده میفتم:
به شهر خویش سفر کن ز غربت ای ناصح۰۰۰که امن تر ز همه شهر،شهر پاتخت است
احساس غربت که تا بحال تو هیچ کدوم از سفرام خبری ازش نبود ،تو شیراز اومده سراغم...
*پانوشت: ناصح،نجاری بوده که حدود ۸۰ سال پیش یا بیشتر همکار پدر بزرگ من بوده.کم سواد بوده اما شعرای عالی میگفته...دفتر شعراش یکیش گم میشه و یکیش که ناقص بوده میفته دست پدر بزرگی که هیچ وقت ندیدمش...اما تو۱۷-۱۶ سالگیم تصادفا من این دفتر ناقص رو تو کتابای پدربزرگ خدابیامرزم گیر آوردم و الان پیش منه...
اتفاقی که تو پست قبلی حدسش رو زده بودم تقریبا افتاد...دیروز صبح از یزد زدم بیرون به قصد شیراز...رفتم جایی که میگفتن ماشین شیراز فراوونه اما دریغ از یه ماشین...یه پراید روناچارا دربست گرفتم...راننده هه دیوونه بود...سرعت پائینش ۱۵۰،وسط راه هم اعتراف کرد که لنت ترمزاش ناکاره...تو یه منطقه ای به نام ده بید،یه راننده دیوونه دیگه از فرعی اومد تو اتوبان...دیگه نفهمیدم چی شد...یه صدای وحشتناک...صدای جیغ زن و بچه هایی که تو اونیکی ماشینه بودن...درد شدید حاصل از کمربند ایمنی تو کمر و سینم...چند لحظه مات موندم...داشبورد ماشین اومده بود رو پام...درم آوردن...اول چیزی نبود،فقط دوتا سوراخ تو ساق دوتاپام...اما یواش یواش پاهام شد مثل بالش،دست چپم هم شروع به درد کرد...با وجودیکه وسط بیابون بود پلیس سه سوته اومد...یه آمبولانس مجهز هم سریعا رسید...بردنم یه بیمارستانی تو یکی از اون در ودهاتای اطراف...برخلاف تصورم شدیدا مجهز بود(آخه وقفی بود!)...پلیسا هم اومدن...بعد عکس گفتن به نظرشون نمیاد شکسته باشه اما باید برم شیراز برای ادامه بررسی...وسط بیابون موندم بدون ماشین...یه ساعتی بااون حال کنار جاده نشستم...یه ماشین اومد و منوتا پاسگاه اونجا برد...بعد صورتجلسه با یه اتوبوس گذری رفتم شیراز و صاف رفتم بیمارستان چمران...دکتره شبه متخصص بود و گفت پاهام کوفته شده و باید بانداژبشه...دستم هم باید پونزده روز بسته باشه...همه روز رو متعجب موندم که چطور زنده موندم...تا امروز ظهر هم درگیر کارهای مرتبط با کلانتری و رضایت دادن به ماشین مقصر و ازین برنامه ها...فعلا کفنم رو پاره کردم و فقط درد دارم اما همش احساس میکنم دوشنبه هواپیمام سقوط میکنه!!!شاید از اثرات تصادف باشه...خلاصه که فعلا حال سفر از دماغم (و چند جای دیگم!)در اومد...
بله بالاخره فردا عازم سفر هستم،اول میرم یزد از اونجا بعد دو سه روز میرم شیراز(دلت بسوزه ارسلان،تنهایی میرم
).چقدر حال میده الان که تو هفته جهانی سلامت جاده ها هستیم تصادف کنم و بمیرم!اگه چیز جالبی دیدم و کافی نت هم گیرم اومد،اینجا منتشر میکنمش.
دیروز افتتاحیه دومین دوسالانه بین المملی جهان اسلام بودم،و برای اولین بار متوجه شدم ما تو این مملکت چقدر گرافیست خوشگل داریم!! اساتید زده بودن بغل رفته بودن تو کف گرافیستهای جوان!!