جدیدترین نوشته
ایمیل نویسنده
نویسنده وبلاگ
مهدی محجوب
انباری وبلاگ
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
به اینجاها سر میزنم
وب سایت خودم
اونیکی وب سایتم!
توئیتر من
اسبله ماهی
توکای مقدس
فیش بیس ایران
۵سطر
دوستداران قیصر امین پور
رسم...خبرنامه گرافیک
غزل پست مدرن
بانوی اسفند
صمد بهرنگی
مغولستان خارجی
شخصیت حقیقی مهرداد
رانیتیدین
وبسایت تنبور
برترین ایندکس فارسی
خروجی وبلاگ
واسه نونه

اول: در این روز زن، یادی هم بکنیم از عمّه ها، که همیشه جور کارهای بدِ مارو میکشند!!
دوم: دچار حمله آلرژیک شدم. اول تنفسی بود، بعد راه مری رو بست(بعدش باز کرد!)، الان چند روزه افتاده به جون پوستم. اول لبام شکل لبای آنجلینا جولی شد! بعد عادی شد و چشمام شد مثل چشای جکی چان! الان میترسم قیافه خودمو تو آینه ببینم، شکل زامبی ها شدم.
یکی از دوستام میگفت یکبار تصادفا ضربه ای به بیضـ..ه اش خورده و بلافاصله یاد مبارزانی شده که در ممالک دیگه(!!) بعد از دستگیری برای اعتراف شکنجه میشدند و آغاز شکنجه شون هم با لگد به همون عضو بوده...حالا من هم از وقتی دچار این آلرژی شدم، همش یاد بچه های شیمیایی میفتم که چه عذابی میکشیدند و چقدر آدمای قوی ای هستند.
زیرنویس:
به مناسبت روز معلم، خواستم یه مطلبی بنویسم در مورد بعضی معلمها، ناظمها و مدیرایی که داشتیم. و تاثیرات ناخودآگاهشون در زندگیمون
خواستم در مورد آقای قربانی مدیر اول راهنمائیمون بنویسم، که بعدا یادم افتاد شیش سال پیش اینجا حسابی از خجالتش در آومدم...
بعد یاد مدیر سال دوم راهنمایی، آقای شَندآبادلو(شمع دوقلو!) افتادم، که اول سال خودش موهاشو میتراشید و میومد سر صف میگفت از فردا باید شکل من باشید. و تزش این بود که بچه نظام آباد رو باید غرورشو شیکوند. اما این بچه های نظام آباد اون رو هم فراری دادند.
بعد به نظرم رسید از مدیر سال سوم بنویسم، آقای گل قصری. بهمون خبر دادند رئیس زندان قصر! شده مدیرمون! (نمیدونم پستش واقعا چی بود، ولی تو زندان کار میکرد). همه وحشت زده بودند. اما وقتی اومد دیدیم تنها کسی که داره باهامون مثل انسان رفتار میکنه، همین زندانبان مهربونه! میگفت که آرزوش بوده یکبار مدیر آدمهای "معمولی" باشه...
معلم کلاس اول دبستانمون که یک خانم کم تجربه و خوش چهره و مهربون بود، به نام خانم مینا سرشت... نقش مهمی در علاقمند کردن من به درس ولو برای مدت کوتاه داشت!
معلم سال سوم خانم کیزال که دوست مامانم بود و هوامو داشت!
سال چهارم طفلک خانم معلممون به اقتضای زمان جنگ، موجی بود و با شکنجه بچه ها و کشیدن مو و مداد لای انگشت، کمی به آرامش میرسید...
یه خانم معلم قران هم داشتیم که یه بار بچه ها با یه آقای علوم تربیتی در حال اعمال بی تربیتی! و غیر قرانی! مچشونو گرفتند و خیلی بد شد.
اما معلم علوم کلاس اول راهنمائیمون آقای جعفری هم از یادم نمیره. کارآگاه پلیس بود. برای یه مدتی به پلیسها علاقمند شدم. اما آدمهای خوب همیشه زود میرن... منتقل شد به آگاهی مشهد و جلادی به نام عدل جاشو گرفت(چرا فامیلی آدمها ربطی به خودشون نداره؟ حتی فامیلی خودم).
تو دوره راهنمایی، یه آخوند، آقای کتابچی، معلم دروسی مثل عربی و دینی بود. هیچوقت تو زندگیم یه آخوند رو اینقدر دوست نداشتم!! بهمون-اجباری- خط تحریری یاد میداد. آخر کلاس باهامون آواز و سرود و این چیزا کار میکرد. مجبورمون میکرد سر صف جلوی بچه ها حرف بزنیم. یه معلم واقعی بود. اگه الان میتونم تو جمع حرف بزنم به خاطر اونه.
یه معلم دیگمون هم آقای آزادی بود، جوون بود و خیلی هم مارو جدی میگرفت. همش باهاش بحثهای جدی داشتیم که الان تعجب میکنم برای اون سن...آدم اهل کتابی بود. تو مسیر مدرسه تا دم خونشون با هم بحث میکردیم. بعد هم جلوی در وای میسادیم و بحثو ادامه میدادیم.
یه معلم دیگه هم توی همین دوره داشتیم که سال اول تدریسش بود. خیلی باحال بود. آقای بجستانی! معروف به پت پستچی(کپی پت بود). گاهی بچه ها باهاش میرفتند خونش و مامانش برای بچه ها چایی میاورد و میگفت تروخدا پسر منو اذیت نکنید تو مدرسه!! الان با هم هم محل هستیم و با همسر و فرزندانش میبینمش. جالبه که ما پیر شدیم و اون تکون نخورده!
معلمهای دبیرستان هم که دیگه واسه خودشون جمع اضداد بودند. اما باحالترینشون معلم قرآن کلاس اول دبیرستان، آقای آچاک بود که ویولونیست ارکستر سمفونی تهران بود!! فک کن، معلم قرآن، ویولونیست!
یه معلم زبان هم داشتیم. آقای تعادل منش. اگه یه ذره ادب بلدیم، این بنده خدا بهمون یاد داد. این رو هم هنوز میبینم. همون آدم سابقه. با شخصیت و مهربون.
خلاصه که این معلمهای ما در این دوازده سال قبل دانشگاه، انصافا همشون زحمت کش و شاید به نوعی بدبخت! بودند. اما در بینشون یه عالمه آدم عوضی و فقط چند تا فرشته وجود داشت...
زیرنویس: اگه یه روزی زبونم لال بچه دار بشم و تو ایران هم باشم، اجازه نمیدم بچه ام بره مدرسه! این کار رو حتما میکنم. به جای چرت و پرتای توی مدرسه، میذارم تاریخ و جغرافیا و هنر و موسیقی و ... رو تجربه کنه، میبرمش سفر و نمیذارم تو شکنجه گاه های آموزش و پرورش شستشوی مغزی داده بشه.
مدّتیه احساس انرژی عجیب و وحشتناکی دارم. فکر میکنم باید خودمو، زندگیمو، اصلن دنیا رو عوض کنم! در شبانه روز دارم یه عالمه کار و مطالعه و برنامه ریزی میکنم. دارم سعی میکنم یه کارایی بکنم که اوضاع بهتر بشه. فقط تنها سوال اینه که چی شده که توی 33.5 سالگی به این فکر افتادم؟!
زیرنویس: دیدین شمع قبل از خاموش شدن، یه شعله ای میکشه یهو؟
حرفی نیست، اولش هم حرفی نبود، چه برسه به آخرش.
تو سال قبل چند تا تصمیم احمقانه گرفتم، که باید یکی دو سالی بخاطرشون وقتمو حروم کنم. تصمیم درست هنوز نگرفتم، ولی میگیرم بزودی.
چند تا از دوستام کم شدند، در عوض چند تا به دوستام اضافه شدند.
در کل سال بدی بود، ولی ما بد نبودیم. ایشالا بهتر هم میشیم.
زیرنویس1: با همه اینها، به قول دکتر موسوی:
امسال هم پیراهن خونیِ من مد بود
امسال هم رویایمان آنچه نمیشد بود
زیرنویس2: نوروز همگی مبارک
زیرنویس3: یاد اونهایی هستیم که سال تحویل، اونجایی هستند که نباید باشند، یا حقشون نیست باشند یا هرچی حالا.
:: همراه اول گرامی! من اصلن از طرح هزاران لبخند شمااستفاده نکردم، لزومی نداشت ساعت 5:45 بامداد اس ام اس بدی که مهلت استفادم تموم شده.
:: فروشگاه محترم ایران کتان! به فرض که تو نور و بابلسر و رامسر و نمک آبرود شعبه داری. به من چه؟ واسه همشهریهای خودت پیامک بزن.
:: کلینیک محترم درمان بیماریهای مقعد! با لیزر. رو چه حسابی به من پیامک تبلیغاتی زدی؟ چی در مورد من شنیدی مگه؟
:: مینا جان با شماره موبایل (...)093551، من نیاز به کاشت ناخن و ترمیم با فرنچ ندارم. پیامک نزن جون مادرت.
:: مسوولین محترم مسجد موسی ابن جعفر، من در هیچکدوم از برنامه هاتون شرکت نمیکنم، نه نماز جماعت، نه مداحی برادرا، نه هیچ چیز دیگه. هی پیامک نده بهم. بیت المال! رو حروم نکنید.
:: قنادی محترم(...)در میدون گرگان، لازم نیست هر بار چیزکیک درست میکنی به من پیامک بدی. من کی از شما چیزکیک خریدم؟
:: سرکار خانم پژوهش، موهای من نیاز به کراتین نداره، لازم نیست بهم پیامک بزنی که بیام آرایشگاه شما!!
:: شرکت محترم سایپا، بنده گواهینامه هم ندارم، چه برسه به اینکه بخوام بیام از شما ماشین با شرایط ویژه دهه فجر بخرم. پیامک نسوزون.
:: شرکت محترم داتک! هیچ علاقه ای به شرکت در نظرسنجی شما ندارم، پیامک الکی نده. بجای این کارا، اگه میتونی سرویس دهیتو بهتر کن.
:: شرکت محترم آدیداس، با تشکر پیامک خبررسانی از حراج شعبه سید خندان، ...نمیخوام!
:: ستاد محترم نمازجمعه! باور کنید من خودم اخبار رو پیگیری میکنم، میفهمم خطیب جمعه چه کسی هست! نمیخواد خبر بدین.
زیرنویس: دیوونم کردید با این پیامکهاتون! دریغ از یه نفر، دوست، هرچی...، که نه برای کار، اس ام اس بزنه به آدم... 

حقیقتا نه من ادعای گرافیست بودن دارم، نه قراره این وبلاگ محل نوشتن مطالب مرتبط با گرافیک باشه. ولی خداوکیلی خودتون قضاوت کنید. پوسترهای بالا شبیه هم نیستند؟ حتی اون سنجاقی که من باهاش یه کاغذ روی شناسنامه الحاق کردم هم کپی شده...
پوستر سمت راست رو بنده در سال 1384 برای ژوژمان درس پوستر در مرکز جهاد دانشگاهی طراحی کردم و اسنادش هم موجوده!!! پوستر سمت چپ، کار استاد ابراهیم حقیقی هست، که برای جشنواره فیلم فجر امسال رونمایی شده.
آقای ابراهیم حقیقی، از مدیران انجم صنفی طراحان گرافیک ایران بودند و بنظرم بعد از مرحوم ممیز و استاد قبادشیوا، سومین پدر! گرافیک ایران هم بشه به حسابشون آورد. حالا فکر کن ما پسرای این پدر هستیم یعنی.
زیرنویس1: در مورد سطح و کیفیت کارم، ادعایی ندارم. بحث من فقط به کپی ایده برمیگرده.
زیرنویس2: گاهی اسامی افراد اونقدر بزرگه، که آدم از ترس نوچه هاشون ترجیح میده زیاد حرفی نزنه. اما قدیمیها میگن وای به روزی که بگندد نمک. البته این جمله ربطی به این ماجرا نداشت!
زیرنویس3: قبول دارم که گاهی، کار دو نفر، کاملا تصادفی شبیه میشه.
بعد از تحریر: لینک خبر در سایت رسم

اول: یکی از دوستای هنرمندم این عکس بالا رو منتشر کرده که خیلی حال کردم باهاش. یعنی توی زندگی تمام حرکتها رو درست انجام میدی، بعد فقط و فقط با یک اشتباه همه زحماتت به هدر میره. حالا شده حکایت ما. درست موقعی که داره همه چیز درست میشه، یا یک تصمیم اشتباه میگیرم، یا یه اتفاقی برام میفته که همه چی بووووم.
دوم: درست موقعیکه دارم مثل آدمیزاد به عنوان گرافیست کارمو میکنم، و با این قضیه کنار اومدم که کار هنری همینه و درآمدش هم همینه و عوضش خیلی خوبیهای دیگه داره و این چرت و پرتا، یهو حرکت اشتباه رو انجام میدم و میرم کارشناسی ارشد یه رشته بی ربط! قبول میشم. و تا به خودم میام in a world of shit فرو میرم!!
سوم: حالا وقتی شما یک اشتباه میکنید، یهو این اشتباهه ممکنه مثل گلوله برف در سرازیری کوه، بزرگتر بشه، یا اشکالات بزرگتر ایجاد بکنه. الان گیر درسی افتادم به نام "ژنتیک و بیوتکنولوژی آبزیان"، که داره فکّمو شب امتحانی میاره پایین. بعدش به جای خوندن همش توی این افکار فلسفی فرو میرم که چرا من از دوره دبیرستان، با وجود داشتن بهترین معلمها و اساتید، همیشه توی این درس مشکل داشتم؟ کجای این معادله اشکال داره واقعن؟ اصلن چرا من باید شب بیدار بمونم واسه کار مسخره ای به نام "هیولای ژنتیک" و امتحان مربوطه؟ گاهی به سرم میزنه-جدی میگم- اصلن بی خیال امتحانها و دانشگاه و همه چیز بشم. فوقش دو میلیون پول و چند ماه وقتم پریده. ذهنم عوضش آزاد میشه دوباره...
چهارم: یه دعوت وبلاگی ایجاد شده، یه جور بازی مثلا. که میگه اشیاء مهم و دوست داشتنی زندگیتون رو، در حد سطح یک ورق A4 روی اسکنر بچینید و اسکن بگیرید ازش. بعد منتشر کنید. سعی کردم اینکار رو بکنم. چون خاطره باز هستم و از هر چیزی یادگاری برمیدارم، فکر میکردم برام راحت باشه، اما دیدم واقعا هیچ یک از اشیاء دور و برم اونقدر برام مهم نیستند که وارد این صفحه بشن! اینم یه جور فاجعه هست.
زیرنویس1: این روزها، به دلایلی، بیش از همیشه یاد روزهای آخر زندگی مامان بزرگ میفتم.
زیرنویس2: خواستم بنویسم اوضاع این روزا خرابه، بعد دیدم کی اوضاع درست بوده؟!
زیرنویس3: نزدیک بود بعد پنج سال، اصلن بیخیال نوشتن اینجا بشم. اصلن دستم به نوشتن نمیره. حالا هم که نوشتم میبینید که مزخرفه!
بعد از سرکار خانم زویا زاکاریان، که در ترانه کیوکیو بنگ بنگِ گوگوش، سلیقه به خرج داد و نام بزرگِ "شاملو" رو با واژه "بدبو"! قافیه کرد، اخیرا جناب آقای رها اعتمادی هم زحمت مضاعفی به بعضی از اندامهاشون دادند و در ترانهء اجرا شده در آکادمی موسیقی گوگوش (یه حرفایی...)، همین واژهء شاملو رو اینبار با کلمهء "ممنوع" قافیه قرار دادند که من نمیدونم اصلن اینها هم قافیه هستند؟ حتی اگه "ممنو" خونده بشه، باز هم با شاملو هم قافیه نیست. بدینوسیله میخواستم درخواست کنم دست از سر احمدشاملو بردارید تو ترانه سرائیستون!
زیرنویس1: ماه آبان، بنظرم اولین ماهی بود که در این سالهای وبلاگ نویسیم، هیچ مطلبی ننوشتم. نشونهء خوبی نیست.
زیرنویس2: یه موقع به خودت میای، یهو میبینی دور و برتو فقط دهه شصتیها گرفتند و همه دهه پنجاهیها از دست رفتند! غم انگیزه.
زیرنویس 3: یک کار غیر منطقی جدید! از بیمارستان قلب شهید رجایی دیدم که حیفه خبر نداشته باشید: تو سالن انتظار اورژانس، محل انتظار بیماران قلبی و خانواده هاشون، نزدیک چهل پنجاه تا قلب واقعی انسان! رو انداختند توی فرمالین و به معرض نمایش گذاشتند که زیر هر کدوم هم بیماری اون رو ذکر کردند، بیماریهایی که بعضی از بیماران حاضر در سالن بهش مبتلا هستند. نمیدونم، چیزی به نام بهداشت روانی در این مملکت وجود داره یا نه؟
رفته بودم تو ساندویچی جدید محل (رقیب ابرام سگ پز) یه کمی اوضاعشو بررسی کنم و یه چیزی هم بخورم. یه بچه مدرسه ای که بعدا فهمیدم دوم راهنمائیه، اومد سفارش بده. با آقای کارگر ساندویچی جوان جنوبی از قبل کمی آشنا بود. یه موس دستش بود. توضیح داد که این موس مال لپ تاپشه، و داده به همکلاسیش امانت، اونم زده به لپ تاپش و خرابش کرده و حالا اومده یکی بخره...
آقای ساندویچی جوان، متعجب گفت مگه تو لپ تاپ داری؟! چند خریدی؟ پسره گفت بله، مارک دِل دارم، یک و نیم میلیون خریدم. این که چیزی نیست، همه همکلاسیهام هم لپ تاپ دارند، آقای مغازه دار گفت از کجا میدونی؟ پسره گفت چون هفته ای دو روز درس "شبکه های کامپیوتری" داریم! و توضیح اینکه مدرسشون هم دولتیه و خصوصی نیست و ...
آقای مغازه دار، به شوخی میگه خوب لپ تاپ داری، میشینی با دوست دخترت هم چت میکنی دیگه... پسره هم جدی میگه بله، چت میکنم، آقای مغازه دار که شکل علامت سوال شده، میگه دوست دختر هم یعنی داری تو؟ پسربچه میگه بعله. مگه چیه؟! و یه کمی هم از دوست دخترش و ارتباطات پیچیده تر!! که همه جای دنیا توی این سن خیلی رعایت میشه، صحبت میکنه... من میپرم وسط و توضیح میدم که تازه تو دوره دانشگاه به کامپیوتر دست زدم! و آقای کارگر ساندویچی هم شاکی میشه که بابا من همین الان هم نمیدونم دوست دختر چیه! اما در این موقع پسره یه جواب حکیمانه و دندان شکن برای ما دوتا عقب افتادهء امّل داد:
من بچه این دوره ام!!
زیرنویس1: یه جای بحث، حرف اختلاس 3000میلیاردی شد، آقا پسر مثل اغلب مردم، اندازه این عدد رو نمیتونست هضم کنه (لپ تاپش باهاش نبود!)، من خواستم تریپ دانشمندی بیام، و ماجرای کوروش کبیر و اینکه اگر ماهی 100 میلیون پس انداز میکرد، امروز میشد اندازه این اختلاس رو براش تعریف کنم که متاسفانه پسره کوروش کبیر رو نمیشناخت و بحث اختلاس به همین ترتیب(و البته بنا به درخواست بزرگان مملکت!) در نطفه خفه شد!
زیرنویس2: نه اینکه فکر کنید مثلا این ماجرا بالای شهر رخ داده ها، من بچه خواجه نظامم الان. ماجرا هم همونجا پیش اومد.
زیرنویس 3: از اینکه فاصله بین پست هام خیلی نزدیک شد پوزش میطلبم. به هر حال شاهد عینی این ماجرا بودم و باید میگفتم...
خوب، من برای اینکه دوباره به دانشگاه خودمون(تهران شمال) برنگردم، و برم توی یک محیط جدید، علوم و تحقیقات تهران رو برای ارشد انتخاب کردم. هم امکانات زیادی داشت، هم میتونستم با استادای جدید کار کنم و مطالب جدید. اما در همین هفته اول، متوجه شدم که دانشگاه آزاد واحد علوم و تحقیقات تهران، از دور دل میبره، از نزدیک زهره رو!
نمیدونم از کجا شروع کنم، از ثبت نام نا منظم و نامشخص، از اینکه هیچ کسی مسوولیت راهنمایی نداره، از اینکه یک دانشجوی جدید، برای پیدا کردن کلاسش باید تمام ساختمونها رو به شیوه "آزمون و خطا" بگرده و ... . اما به هر حال همه اینها رو انجام دادم که کلاس شروع بشه و فاز علمی رشته تکثیر و پرورش ! منو درگیر خودش کنه.
در همین هفته اول، تمام کاخ آرزوها بر باد رفت! تمام توسعه های انجام شده در علوم و تحقیقات، توسعه های ساختمون محور هست بجای انسان محور. همین هفته اول فهمیدیم که همه واحد های عملی رشته شیلات، سر کاریه و فقط پولش گرفته میشه. فهمیدیم که به نسبت سایر واحدهای دانشگاه آزاد، بازدیدهای علمی کمتری خواهیم داشت، و خیلی فهمیدنهای دیگه.
تو این ماجرا، یکی از استادا شروع کرد با آب و تاب تعریف کردن از "انجمن علمی شیلات دانشگاه علوم و تحقیقات" که ظاهرا بودجه براش گرفتند و داره افتتاح میشه. و تشویق ترم اولیهای بیچاره که فکر میکردند تو مقطع کارشناسی ارشد چه خبره. دو سه بار خواستم دهنمو وا کنم بگم استاد! اون چیزی که شما بهش میگید "علم"، توی این انجمن علمی نیست. علم توی واحدهای عملی ای هست که شما ارائه نمیکنید. توی بازدید هایی هست که شما نمیبرید... حالا رفتید بودجه گرفتید برای یه انجمنی که تنها حسنش برای شما، همین "بودجه" هست. البته نگفتم، ولی میگم. حتما میگم.
خوب به سلامتی نیمه اول سال تموم شد، و تقریبا حتی جعفر بقال هم میدونه که من نیمه دوم سال همیشه حالم خیلی بهتره، مخصوصا پائیز.
امسال دوباره حس و حال مدرسه دارم! سر پیری و قرتی گیری، بعد ده سال از فارغ التحصیلی، کنکور ارشد شرکت کردم و قبول شدم علوم و تحقیقات تهرون، که تا اومدم بفهمم چی شده، دیدم ثبت نام کردم و تموم شده رفته.
»» گفتم جعفر بقال، اینجا قبلا براتون در موردش صحبت کرده بودم و علاقه اش به شاعری. اخیرا شعراش رو رو ورق A4 به مردم ارائه میکنه که ببرند و بخونند! دیروز باز تو کوچه منو شکار کرد و برام توضیح داد در مورد اینکه تعداد اشعارش از 6 هزار! عبور کرده و دیگه کلا روی زمین زندگی نمیکنه و در آسمانهاست و اینا... البته اگر صادقانه بخوام بگم، به عنوان یک انسان فاقد سواد، شعرهاش عالیه، آدمای بیسواد معمولا بخوان شعر بگن، مثنوی میگن که تو قافیه کم نیارند، این لامصب غزل میگه! این بخشی از آخرین عزلشه که در کوچمون منتشر شده:
صنم یاسمن بر خود آویزه کن:::صنم عشق من در خود انگیزه کن
صنم دلربایی کن و دل به یغماببر:::مراعاشق عشق دیرینه کن
دگر طاقت اندر دلم تاق شد ::: مرا نزد خود در برت بنده کن...
»» خوب، قاتل داداشی هم اعدام شد و ظاهرا به نظر میاد که این کار کاملا جلوی قتلهای بعدی در جامعه رو میگیره! اینجا من اعلام موضع کنم، اصلا مخالفتی با مجازات اعدام ندارم. فقط نمیفهمم چرا اینطوریه اعدام تو مملکت ما؟ چرا زندگی یه آدم، بجای قانون در اختیار فردی به نام "ولی دم" هست؟ که بعد این اولیای دم، میتونند بیان رضایت بدن فردی مثل عقرب سیاه آزاد بشه، ولی یک آدم 17 ساله که هیچ سابقه کیفری نداره، در ملاء عام میره بالای دار. بعدش 15 هزار نفر با تخمه و آجیل میرن تماشا میکنند و تقریبا همزمان قهرمان مملکت، احسان حدادی با مدال جهانی میاد ایران و میبینه تو فرودگاه غیر از بابا و مامان! کسی نیومده استقبالش. به قول بچه ها دارم مطمئن میشم برادر احمدی نژاد شاید حتی بیش از 24 میلیون رای هم آورده. همین مردم رای دادن دیگه.
به نظر من یکی از راههای تقریبا قانونی کاهش مجازات اعدام، معطل کردن زمان اجرای حکم هست که خانواده مقتول یه کمی خنک تر بشن، شاید دلشون به رحم بیاد.
زیرنویس1: این تروی دیویس بدبخت رو هم ساعاتی پیش اعدام کردند رفت. اونجا هم دست کمی از اینجا نداره. میگن غیر از خانواده مقتول، بقیه آمریکا مخالف اعدامش بودند، ولی آخر اعدام شد.
زیرنویس2:
من و تو قصه ی یک کهنه کتابیم . مگه نه؟
یه سوالیم ، یه سوال بی جوابیم . مگه نه؟
یه روزی قصه ی پرغصه ی ما تموم میشه
آخرش نقطه ی پایان کتابیم . مگه نه؟
پشت هم موج بلا میشکنه و جلو میاد
وای بر ما که رو آب مثل حبابیم . مگه نه؟
بخشی از شعرِ بیژن سمندر
سای بابا:
از نظر من هشتاد درصد مشکلات این مملکت ارتباط مستقیم با "بوس" داره. حالا فکرتون به سمت خاصی نره!!
:: مثلا کودکانی که کمبود بوسیده شدن از طرف پدر و مادر دارند!
زیرنویس1: بنظرم یه کتاب از این جملات قصارم منتشر کنم.
زیرنویس 2: سای بابا میگفت 99 سالگی میمیره، اما 84 سالگی مرد. بنظرم این اشتباه محاسبه میتونه بقیه نظراتش رو هم زیر سوال ببره. بخدا.
در این لحظه تاریخی، یوم الله تولد من شروع شده، و با توجه به اینکه من از هر انگشتم هزارتا هنر میریزه، یک شبه شعر رو به همین مناسبت به لجن طبع آلوده کرده ام! که امیدوارم دوستان غلطهای عروض و قافیه و صور خیال و وزن و املا و انشاء و فیزیک و شیمی و غیره اون رو به بزرگی خودشون ببخشند. آماتوریم دیگه.
باز بر روی کیک شیرینم، اشک تلخی ز شمع جاری شد
سی و سه حسرت وغمی جانکاه، خنده هایی که شکل زاری شد
تک سواران به اسبهای سپید، در میان سیاهِ زلفانم
رفته رفته چو لشگری شده اند، که به خنجر زنند بر جانم
از دو جبهه، به سان قوم مغول، سوی فرقم به راه می افتند
لشگر خستهء سیه پوشان، دسته دسته به خاک و خون افتند
چون کفن پوش های بعدِ نماز، پای کوبان به پیش می تازند
زیر پا، آن سپاه مِشکین پوش، جان خود بهر هیچ می بازند
حاصل سبزیِ سی و سه بهار، شد زمستان به برفِ یک باره
چون دویدن به دور دایره بود، یک حقیقت که گشت صد پاره
گفتم ای بختِ کج، جوابم ده، از چه جانم زمن نمیگیرد؟
روح من اینچنین جوانمرگ است، پس چرا جان ز تن نمیگیرد؟
خنده ای کرد و گفت ای بدبخت! شاد گردم ز حال حیرانت
زنده ماندی که دشمنت بینی، که بخندد به چشم گریانت
مانده ای پا به گِل، رقیبت برد! آنچه بهرش جوانیت دادی
زار باید زنی به عاقبتت! باختی ، زندگانیت دادی
گفتمش کور خوانده ای ای بخت، اشک من را ندیده اند بدها
من به تیغ شراب میدوزم، خنده ای گرچه تلخ بر لبها
من که از ربّ خود نترسیدم، چون بترسم ز خندهء دشمن؟
مادر هرزه ات نزائیده، آنکه خندد کنون به غصهء من
غم خود با شراب، صاف کنم، بکنم درد خویشتن، پنهان
نشنیدی که زخم صدها تیغ، خوشتر آید مرا زِ زخمِ زبان؟
راست گفتست حافظ شیراز، زین طبیبان مدعی امروز
درد خود را نهفته کن مهدی، تا ز غیبش شوی دوا هر روز
زیرنویس: دردم نهفته به ز طبیبان مدعی.::. باشد که از خزانه غیبش دوا کند (آقای حافظ)
عرض کنم به حضورتون که، باسوادها میفرمایند: نگویید "مرداد"، چون یعنی مردنی...بگویید "امرداد" یعنی نامیرا. ماندنی...
از آنجا که من به مرداد پر از حادثه عادت دارم!، یه کمی برام قابل هضم تره، اما به نظر میرسه که عزرائیل شروع کرده از خجالت ورزشکارها در اومدن. ظاهرا هنرمند ها رو فعلن رها کرده که در زندان خوش باشند دور هم. به هر حال من خودم ورزشکار نیستم، ولی ورزشکاران رو دوست دارم و واقعا از شنیدن خبر مرگشون ناراحت میشم. مخصوصا اون خانم کوهنوردی که از کوه مسافت 300 متر رو سقوط کرده.
بعضی بخشها هم تعجب آوره، که مثلا چطوری یک آقایی مثل روح الله داداشی بوسیله یک جوجه! به قتل میرسه؟ آدم فکر میکنه اصلن چاقو تو تن اینها فرو نمیره! به نظرم مرحوم اگر کمی هم تکنیک یاد میگرفتند و به هیکل اکتفا نمیکردند، الان در جمع ما بودند.
ماجرای فوت مرحوم زهرا فرجی، عضو تیم ملی قایقرانی بر اثر "غرق شدگی" هم عجیب هست. با توجه به اینکه چند سال پیش هم تعدادی از اعضای تیم قایقرانی دراگون بوت(قایق اژدها) بانوان ایران هم بر اثر چپ شدن قایق غرق شدند، سوال برای من مطرحه که بهتر نیست افرادی که میرن رشته قایقرانی، قبلش شنا یاد بگیردند؟!!
خلاصه که مرگ روح الله داداشی قویترین مرد ایران(البته ایشون شخصا این لقب رو به رئیس جمهور واگذار کردند)، زهرا فرجی قهرمان قایقرانی، رضا کریم پور قهرمان تیراندازی، لیلا اسفندیاری کوهنورد، صادق شیخ زاده قهرمان پرس سینه ایران، محمودرضا صادق نیا کاراته کا در فینال قهرمانی کشورو... خبرهای بدی بوده برای ورزش ایران.
زیرنویس یک: در بین این همه اندوه در ورزش کشور، پیروزی غرور آفرین مردان فوتبال ایران بر هیولایی به نام مالدیو ، موجی از شادی را در دلهای غم دیده ورزشدوستان دمید.
زیرنویس دو: امروز سالمرگ شاملوی بزرگ هست. به این قطعه که میشه کتابها ازش نوشت، اکتفا میکنم:
دریغا که فقر/ چه به آسانی/ احتضار فضیلت است
این قطعه، بر خلاف اون چیزیست که به زور توی کله ما میکنند و سعی میکنند فقر رو افتخار و فضیلت جلوه بدن: تمام مشاهیر و مفاخر ایران زمین فقیر بودند!!
زیرنویس سه: جوونمرگ شدن این خانم با استعداد، امی واینهاوس هم غمی افزود مرا بر غمها! بعضی از کارهاش رو واقعا دوست داشتم. نور به قبرش بباره!
امروز، تولد پنج سالگی این وبلاگ هست. به انگیزه این یوم الله، برگشتم به پنج سال پیش و اولین پست این وبلاگ رو بازخوانی کردم، و عجبا!! چقدر شرایط مملکت عین امروز بوده! این بخش عمده پست مربوطه هست:
"دیروزوامروزدوبارسرظهرمجبورشدم بیرون باشم دنبال کارهای مختلف.گرما داره بیدادمیکنه ومخ آدم پیاده میشه...عصری تو شبکه۶داشتن درموردضرورت بازنگری درپوشش خانمها صحبت میکردن.یه لحظه فکرکردم اگه خانم بودم وامروزبایستی با حجاب!میومدم بیرون چی میشد... توکف یه نمایشگاه پوسترخوب موندم که ظاهرا خبری نیست."
زیرنویس: پس از مدتها فکر کردن، متن روی سنگ قبرم رو پیدا کردم. بعد از مرگم روی قبرم بنویسید:
لطفا اینجا دیگه دست از سرم بردارید!!