جدیدترین نوشته
ایمیل نویسنده
نویسنده وبلاگ
مهدی محجوب
انباری وبلاگ
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
به اینجاها سر میزنم
وب سایت خودم
اونیکی وب سایتم!
من در سایت کلوب
توئیتر من
عکس هام توDeviantart
اسبله ماهی
فیش بیس ایران
تروریستی که دوستش دارم
۵سطر
دوستداران قیصر امین پور
رسم...خبرنامه گرافیک
غزل پست مدرن
توکای مقدس
صــورتی
صمد بهرنگی
مغولستان خارجی
شخصیت حقیقی مهرداد
رانیتیدین
وبسایت تنبور
برترین ایندکس فارسی
خروجی وبلاگ
واسه نونه

زردها بیهوده قرمز نشدند / قرمزی رنگ نینداخته بیهوده بر دیوار / صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست /
گرته ی روشنی مرده برفی همه کارش آشوب / بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار / من دلم سخت گرفتست از این / میهمانخانه مهمان کش روزش تاریک / که به جان هم نشناخته ، انداخته است / چند تن خواب آلود / چند تن ناهموار / چند تن نا هشیار...
یه روز یه استادی یک ساعت و نیم درباره برتری علم بر ثروت برای دانشجوهاش سخنرانی کرد.اون در حرف هاش ثابت کرد که علم خیلی بهتر از ثروته.صحبتش که تموم شد گفت کسی سوالی نداره؟ یکی دستشو بلند کرد.استاد با خوشحالی گفت بپرس عزیزم! دانشجو پرسید :استاد عمه داری؟!
ابراهیم رها
امروز بعد از یه عمر گوش دادن آهنگهای کوروش یغمایی ،فهمیدم که زبونش میگیره!در واقع حروف س و ز رو یه جور خاصی تلفظ میکنه.تازه بعدش فهمیدم اصلا علت جذابیت صدای کوروش یغمایی همین گرفتن زبونشه! یاد یه حرفی از قباد شیوا افتادم که سر کلاس میگفت اساتید طراح قالی قدیم،عمدا یه جای نقشه رو غلط میکشیدن ، تا قالی جلب توجه کنه.به این قالیها میگفتند :نقشه، غلط .
مدتیه یه کشف بسیار لذت بخش کردم.اینکه شبها موقع خواب،برق رو خاموش میکنم و میرم تو رختخوابم تو حالت نیمه دراز کش یه شیشه دلستر لیمویی رو تو تاریکی مزه مزه میکنم!ممکنه به نظر خنده دار بیاد اما هرکی یه بار تجربش کنه دیگه ولکنش نیست،مثل یه جور کشف و شهود میمونه!انگار موقع دلستر خوردن تو تاریکی در تمام رازهای دنیا روی آدم باز میشه!یه حس لذت بخش به آدم دست میده،انگار که نیکول کیدمن بغلت دراز کشیده!بلکه هم بهتر...مشکلش فقط اضافه وزنه که اونم اصلا مساله ای نیست،ابوسعید ابوالخیر هم چاق بوده!(امروزهم سالگرد درگذشتش بود...).
دیشب برای هزارمین بار فیلم کازابلانکا رو دیدم...این دیالوگ بین ریک(با بازی همفری بوگارت) و افسر نازی منو کشته!! اوج رهایی ...
-افسر نازی: تابعیت شما چیه؟
-ریک:تابعیت الکل!!
یه پیرمرد درب و داغون سوار اتوبوس شد،رومو کردم اون طرف وانمود کردم نمیبینمش...چرا؟چون خستم...کلا خستگی تو وجودم نهادینه شده!(عجب جمله ای!).یعنی انگار اگه صد سال هم استراحت کنم فایده نداره...یه پیرمرد دیگه پاشد و جاشو داد به اینیکی پیرمرده...یه نگاه مثل فحش ناموسی هم بهم کرد...وانمود کردم اینیکی رو هم ندیدم...چرا؟چون خستم...
پیاده شدم...تو خیابون ویلا سنگ نمای یه ساختمون سقوط کرد تو نیم متریم...خاکه هاش ریخت رو سرم...شانس آوردم!از اون لحظه تا حالا مثل خواننده های کتابای پائولو کوئیلو فکر میکنم حتما یه دلیلی داشته که نمردم!! لا بد قراره یه کاری بکنم...حیف که خیلی خیلی خستم...
دیشب برای دومین یا سومین شب پیاپی خواب یکی رو دیدم که ۵ ساله ندیدمش...نمیدونم چرا؟من حتی بهش فکر هم نمیکنم...لابد قراره یه بلایی سرش بیاد همین روزا(اگه خدا بخواد!)!! تو خواب اولی داشتیم با هم میرفتیم مشهد(چه آسمانی!!)،اما تو راه آهن غیبش زد(بازم قالم گذاشت!)...تو خواب دومی سر کلاس بودیم...اونم کلاس گرافیک!! امروز رکورد زدم و ساعت یک ونیم ظهر از خواب بیدار شدم،بسکه خستم...
ابو عبدالله گفته است:حسین منصور حلاج ،عالمی ربّانی است.و شبلی گفته است:من و حلاج یک چیزیم،اما مرا به دیوانگی نسبت کردند و خلاص یافتم،و حلاج را عقل او هلاک کرد...
*خب، من چی هستم؟ من یه سرباز بدون درجهام. و اون طوری که اکثر شهروندان بهش نگاه میکنن، دو درجهای از هیچی بالاتره. (از از اینجا تا ابدیت- 1953)
*من میتونستم کلاس داشته باشم، میتونستم برنده باشم، میتونستم یه کسی باشم، عوض یه مفتخور. چیزی که الآن هستم. ( در بارانداز- 1954)
من نتونستم آخر تصمیم بگیرم که کپی رایت یا حق مالکیت معنوی یا هرچیزی تو این مایه ها خوبه یا بده؟حقیقتا یه موقعا فکر میکنم کسانی که قفلهای نرم افزار ها رو میشکونن و در اختیار آدمای بی پول میذارن قهرمانن!همینطور کسانی که کتابها رو با زحمت تایپ میکنن و میذارن رو اینترنت!یکی از سایتهای دانلود کتاب مجانی اینجاست: من و کتابهایی که خوندم ،با اومدن این سایتها،معلوم میشه که میانگین خجالت آور مطالعه تو ایران بخاطر گرونی کتابه یا چیز دیگه!
دیروز صبح ،به یمن تقارن خجسته عید قربان و سال نوی میلادی،من بعد از هشت سال از محل کارم اخراج شدم!! بهم زنگ زدن که دیشب یه سری از دستگاهها خوب کار نکرده و رئیس بزرگ آقای قـ... دستور داده من اخراج....گفتن برم پهلوش ،هرچی من براش توضیح دادم که یه نقص سخت افزاری بوده و ربطی به من نداشته اصلا حالیش نبود و چرت و پرت میگفت.همکارم بهمن رو هم اخراج کرد.رئیس کوچک رو هم توبیخ کرده،پیمانکار هم نیم میلیون جریمه...از نه صبح تا 5 عصر همه مسوولین ،همکارا و...داشتن براش شرح میدادن که تقصیر ما نبوده اما فایده نداشت...برگشتم خونه و چند تا قرص مجاز!!خوردم و تا 10 صبح امروز توپ توپ خوابیدم،ساعت 10 تماس گرفتن که حضرت والا،رئیس بزرگ،آقای قـ... قانع شده که برگردم...اما باز عصری گفتن که باید تعهد بدم که دیگه ازاین اشتباها(کدوم اشتباها؟!!)نکنم تا برگردم...یاد یه مطلب از خرگوش انقلابی دیوانه افتادم:
"در آدینه شبی بود که ما را بر دار کردند و فردا روز ،دوباره روحیه انصراف بر ایشان نازل آمد وروحی مجدد بر کالبدمان دمیده،هنوز برنخواسته ما رادوباره سر دار کردند! "
خلاصه که رفتیم سر کار ،رئیس کوچک یه برگه تعهد داد ،سه دفعه دقیقا گفت کم نوشتی و بازم اضافه کن!منم اضافه کردم، تعهد نامه رو امضا کردمش...شانس آوردم حالا رئیس متوسط ! مرخصی بود.رئیس کوچک (که حین نوشتن مرتب عینک وصله خوردش از وسط میشکست و خندم مینداخت) وسط تنظیم تعهد نامه فرمایشی هی سعی میکرد بگه مجبوره این کار رو بخاطر رئیس بزرگ بکنه و هی میخواست از دلم بیرون بیاره،اما این کینه از دلم بیرون نمیره که نمیره....
خانه ظلم خراب...
این آخرین کارمه که برای رونمایی جلد دهم فرهنگنامه کودکان و نوجوانان طراحی کردمش.هندونه رو انتخاب کردم چون مثل همون کتابه معلوم نیست تا نبریش(بازش نکنی)توش چجوریه!!یخورده هم توش شیطنت داره که مناسب نوجوونهاست.درواقع با خوندن کلمه بالا یعنی بنمای رخ،همه منتظرن از کتاب باغ و گلستان بیرون بیاد!!(بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست)،اما هندونه بیرون میاد! پس زمینه سفید رو هم به نشونه زمستون و دیماه گرفتم.حالا دقیقا نمیدونم به هدف زدم یا نه...
خوب به سلامتی این صدام حسین هم کله پا شد.بعد دو دیکتاتور قبلی که اخیرا رفتن جهنم،یعنی ژنرال پینوشه و صفر مراد نیازف،صدام مثلث رو کامل کرد! راستش فکر میکنم صدام اینبار هم همه رو غافلگیر کرد،چون من یکی فکر میکردم سومین دیکتاتوری که میمیره،برادر فیدل کاسترو باشه،اما صدام پیشدستی کرد.از همه باحالتر صحنه های تشییع جنازه صدام هستش که یاهو منتشر کرده.انگار مردم عراق هم مثل خیلی از کشورهای مشابه،تحمل نبودن توسری زن رو ندارن! از خود عراقیها باحالتر، برادران فلسطینی و اعضای گردانهای شهدای الاقصی و فتح هستند که از بعد از اعدام صدام تظاهرات و عزاداری راه انداختن!!
به گزارش خبرگزاری فارس داریوش مهرجویی کارگردان فیلم هامون در نامه ای به ضرغامی رئیس سازمان صداوسیما به سانسور شدید این فیلم در برنامه سینما ماورا اعتراض کرده...
طراح:خانم شیون حسن پور،بچه مهاباد!
احساس میکنم دوشخصیتی شدم.انگار یه مطالبی اینجا هست که خودم خبر ندارم کی نوشتم!همین الان دیدم که یکی با جستجوی کلمه انیشتین به وبلاگ من رسیده !
باز این بلاگرها نشستن و از خودشون یه اطوار جدید درست کردن.بنا شده هر کس پنج نفر از دوستای بلاگرش رو دعوت کنه به لو دادن ۵ تا از نقاط راز آلود زندگیش.یعنی درواقع ۵ تا از رازهای زندگیش رو لو بده .چون منو هم چند نفر دعوت کردن دیگه چاره ای نیست...
۱-هفت هشت سالم که بودم بردنم یه شهر بازی طرفای جمهوری،اونجا قرار شد سوار ماشین مثلا اسباب بازی ای بشم که دور یه مسیر دایره ای اسفالته میچرخید.گیر دادم به متصدی اونجا که من میخوام تنهایی بشینم پشت فرمون.اونم خسته شد و قبول کرد.اما من دور دوم و سوم حواسم پرت دور و برم شد و زدم تمام گارد ریلهای یه قسمت پیست رو داغون کردم.متصدی میخواست بزنه زیر گریه.اعتراف میکنم این مساله بعد از ۲۰ سال هنوز منو آزار میده.هنوزنرفتم گواهینامه رانندگی بگیرم.
۲-کلاس اول دبستان ،خانم معلممون(خانم میناسرشت) پول جمع میکرد برای کمک به جبهه،منم یه بار جوگیر شدم و همه پولم رو دادم.اما زنگ تفریح خیلی گرسنم شد و رفتم پولم رو دوباره دزدیدم.آخه اون موقعا دزد کم بود و پولها رو همینجوری رو میز میذاشتن!اینو عمرا تا حالا به کسی نگفتم!
۳-این یکی اعتراف رو فقط مادرم میدونه!!سال دوم دبستان که ۸سالم بود،عاشق ریحانه دختر خانم سعید پور معلممون شدم،اومدم خونه و ناهار نخوردم و ژست آدمای دپرس رو گرفتم ،مادرم به زور مجبورم کرد بگم چمه،منم از پشت در گفتم ماجرا رو ..اونم گفت برو گمشو!!از اون موقع تا حالا عمرا این جور حرفا رو به مادرم اینا نزدم!
۴-تمام تحقیقها ،سمینارها،و نمره های بالام تو دانشگاه فقط به خاطر قیافه گرفتن جلوی ...ها بود و ربطی به علاقم به علم نداشت!!درواقع من از شیلات متنفر بودم...
۵-و اما اعتراف آخر:هیچکس منو دعوت به شرکت تو این داستان پنج اعتراف نکرد،الکی گفتم که دعوت شدم!!!
حالا من چند تا بلاگر رو دعوت میکنم به این جنگولک بازی:
علی زراندوز گل آقا اینا بنفشه طالعی دکتربعدازاین! آرزوی بربادرفته خرگوش انقلابی دیوانه
شاهد عینی:صحت و سقم کلیه ادعاها از هر یک از طرفین عمراهیچ ربطی به من نداره!گفته باشم...