جدیدترین نوشته
ایمیل نویسنده
نویسنده وبلاگ
مهدی محجوب
انباری وبلاگ
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
به اینجاها سر میزنم
وب سایت خودم
اونیکی وب سایتم!
من در سایت کلوب
توئیتر من
عکس هام توDeviantart
اسبله ماهی
فیش بیس ایران
تروریستی که دوستش دارم
۵سطر
دوستداران قیصر امین پور
رسم...خبرنامه گرافیک
غزل پست مدرن
توکای مقدس
صــورتی
صمد بهرنگی
مغولستان خارجی
شخصیت حقیقی مهرداد
رانیتیدین
وبسایت تنبور
برترین ایندکس فارسی
خروجی وبلاگ
واسه نونه


حقیقتا نه من ادعای گرافیست بودن دارم، نه قراره این وبلاگ محل نوشتن مطالب مرتبط با گرافیک باشه. ولی خداوکیلی خودتون قضاوت کنید. پوسترهای بالا شبیه هم نیستند؟ حتی اون سنجاقی که من باهاش یه کاغذ روی شناسنامه الحاق کردم هم کپی شده...
پوستر سمت راست رو بنده در سال 1384 برای ژوژمان درس پوستر در مرکز جهاد دانشگاهی طراحی کردم و اسنادش هم موجوده!!! پوستر سمت چپ، کار استاد ابراهیم حقیقی هست، که برای جشنواره فیلم فجر امسال رونمایی شده.
آقای ابراهیم حقیقی، از مدیران انجم صنفی طراحان گرافیک ایران بودند و بنظرم بعد از مرحوم ممیز و استاد قبادشیوا، سومین پدر! گرافیک ایران هم بشه به حسابشون آورد. حالا فکر کن ما پسرای این پدر هستیم یعنی.
زیرنویس1: در مورد سطح و کیفیت کارم، ادعایی ندارم. بحث من فقط به کپی ایده برمیگرده.
زیرنویس2: گاهی اسامی افراد اونقدر بزرگه، که آدم از ترس نوچه هاشون ترجیح میده زیاد حرفی نزنه. اما قدیمیها میگن وای به روزی که بگندد نمک. البته این جمله ربطی به این ماجرا نداشت!
زیرنویس3: قبول دارم که گاهی، کار دو نفر، کاملا تصادفی شبیه میشه.
بعد از تحریر: لینک خبر در سایت رسم

اول: یکی از دوستای هنرمندم این عکس بالا رو منتشر کرده که خیلی حال کردم باهاش. یعنی توی زندگی تمام حرکتها رو درست انجام میدی، بعد فقط و فقط با یک اشتباه همه زحماتت به هدر میره. حالا شده حکایت ما. درست موقعی که داره همه چیز درست میشه، یا یک تصمیم اشتباه میگیرم، یا یه اتفاقی برام میفته که همه چی بووووم.
دوم: درست موقعیکه دارم مثل آدمیزاد به عنوان گرافیست کارمو میکنم، و با این قضیه کنار اومدم که کار هنری همینه و درآمدش هم همینه و عوضش خیلی خوبیهای دیگه داره و این چرت و پرتا، یهو حرکت اشتباه رو انجام میدم و میرم کارشناسی ارشد یه رشته بی ربط! قبول میشم. و تا به خودم میام in a world of shit فرو میرم!!
سوم: حالا وقتی شما یک اشتباه میکنید، یهو این اشتباهه ممکنه مثل گلوله برف در سرازیری کوه، بزرگتر بشه، یا اشکالات بزرگتر ایجاد بکنه. الان گیر درسی افتادم به نام "ژنتیک و بیوتکنولوژی آبزیان"، که داره فکّمو شب امتحانی میاره پایین. بعدش به جای خوندن همش توی این افکار فلسفی فرو میرم که چرا من از دوره دبیرستان، با وجود داشتن بهترین معلمها و اساتید، همیشه توی این درس مشکل داشتم؟ کجای این معادله اشکال داره واقعن؟ اصلن چرا من باید شب بیدار بمونم واسه کار مسخره ای به نام "هیولای ژنتیک" و امتحان مربوطه؟ گاهی به سرم میزنه-جدی میگم- اصلن بی خیال امتحانها و دانشگاه و همه چیز بشم. فوقش دو میلیون پول و چند ماه وقتم پریده. ذهنم عوضش آزاد میشه دوباره...
چهارم: یه دعوت وبلاگی ایجاد شده، یه جور بازی مثلا. که میگه اشیاء مهم و دوست داشتنی زندگیتون رو، در حد سطح یک ورق A4 روی اسکنر بچینید و اسکن بگیرید ازش. بعد منتشر کنید. سعی کردم اینکار رو بکنم. چون خاطره باز هستم و از هر چیزی یادگاری برمیدارم، فکر میکردم برام راحت باشه، اما دیدم واقعا هیچ یک از اشیاء دور و برم اونقدر برام مهم نیستند که وارد این صفحه بشن! اینم یه جور فاجعه هست.
زیرنویس1: این روزها، به دلایلی، بیش از همیشه یاد روزهای آخر زندگی مامان بزرگ میفتم.
زیرنویس2: خواستم بنویسم اوضاع این روزا خرابه، بعد دیدم کی اوضاع درست بوده؟!
زیرنویس3: نزدیک بود بعد پنج سال، اصلن بیخیال نوشتن اینجا بشم. اصلن دستم به نوشتن نمیره. حالا هم که نوشتم میبینید که مزخرفه!
بعد از سرکار خانم زویا زاکاریان، که در ترانه کیوکیو بنگ بنگِ گوگوش، سلیقه به خرج داد و نام بزرگِ "شاملو" رو با واژه "بدبو"! قافیه کرد، اخیرا جناب آقای رها اعتمادی هم زحمت مضاعفی به بعضی از اندامهاشون دادند و در ترانهء اجرا شده در آکادمی موسیقی گوگوش (یه حرفایی...)، همین واژهء شاملو رو اینبار با کلمهء "ممنوع" قافیه قرار دادند که من نمیدونم اصلن اینها هم قافیه هستند؟ حتی اگه "ممنو" خونده بشه، باز هم با شاملو هم قافیه نیست. بدینوسیله میخواستم درخواست کنم دست از سر احمدشاملو بردارید تو ترانه سرائیستون!
زیرنویس1: ماه آبان، بنظرم اولین ماهی بود که در این سالهای وبلاگ نویسیم، هیچ مطلبی ننوشتم. نشونهء خوبی نیست.
زیرنویس2: یه موقع به خودت میای، یهو میبینی دور و برتو فقط دهه شصتیها گرفتند و همه دهه پنجاهیها از دست رفتند! غم انگیزه.
زیرنویس 3: یک کار غیر منطقی جدید! از بیمارستان قلب شهید رجایی دیدم که حیفه خبر نداشته باشید: تو سالن انتظار اورژانس، محل انتظار بیماران قلبی و خانواده هاشون، نزدیک چهل پنجاه تا قلب واقعی انسان! رو انداختند توی فرمالین و به معرض نمایش گذاشتند که زیر هر کدوم هم بیماری اون رو ذکر کردند، بیماریهایی که بعضی از بیماران حاضر در سالن بهش مبتلا هستند. نمیدونم، چیزی به نام بهداشت روانی در این مملکت وجود داره یا نه؟
رفته بودم تو ساندویچی جدید محل (رقیب ابرام سگ پز) یه کمی اوضاعشو بررسی کنم و یه چیزی هم بخورم. یه بچه مدرسه ای که بعدا فهمیدم دوم راهنمائیه، اومد سفارش بده. با آقای کارگر ساندویچی جوان جنوبی از قبل کمی آشنا بود. یه موس دستش بود. توضیح داد که این موس مال لپ تاپشه، و داده به همکلاسیش امانت، اونم زده به لپ تاپش و خرابش کرده و حالا اومده یکی بخره...
آقای ساندویچی جوان، متعجب گفت مگه تو لپ تاپ داری؟! چند خریدی؟ پسره گفت بله، مارک دِل دارم، یک و نیم میلیون خریدم. این که چیزی نیست، همه همکلاسیهام هم لپ تاپ دارند، آقای مغازه دار گفت از کجا میدونی؟ پسره گفت چون هفته ای دو روز درس "شبکه های کامپیوتری" داریم! و توضیح اینکه مدرسشون هم دولتیه و خصوصی نیست و ...
آقای مغازه دار، به شوخی میگه خوب لپ تاپ داری، میشینی با دوست دخترت هم چت میکنی دیگه... پسره هم جدی میگه بله، چت میکنم، آقای مغازه دار که شکل علامت سوال شده، میگه دوست دختر هم یعنی داری تو؟ پسربچه میگه بعله. مگه چیه؟! و یه کمی هم از دوست دخترش و ارتباطات پیچیده تر!! که همه جای دنیا توی این سن خیلی رعایت میشه، صحبت میکنه... من میپرم وسط و توضیح میدم که تازه تو دوره دانشگاه به کامپیوتر دست زدم! و آقای کارگر ساندویچی هم شاکی میشه که بابا من همین الان هم نمیدونم دوست دختر چیه! اما در این موقع پسره یه جواب حکیمانه و دندان شکن برای ما دوتا عقب افتادهء امّل داد:
من بچه این دوره ام!!
زیرنویس1: یه جای بحث، حرف اختلاس 3000میلیاردی شد، آقا پسر مثل اغلب مردم، اندازه این عدد رو نمیتونست هضم کنه (لپ تاپش باهاش نبود!)، من خواستم تریپ دانشمندی بیام، و ماجرای کوروش کبیر و اینکه اگر ماهی 100 میلیون پس انداز میکرد، امروز میشد اندازه این اختلاس رو براش تعریف کنم که متاسفانه پسره کوروش کبیر رو نمیشناخت و بحث اختلاس به همین ترتیب(و البته بنا به درخواست بزرگان مملکت!) در نطفه خفه شد!
زیرنویس2: نه اینکه فکر کنید مثلا این ماجرا بالای شهر رخ داده ها، من بچه خواجه نظامم الان. ماجرا هم همونجا پیش اومد.
زیرنویس 3: از اینکه فاصله بین پست هام خیلی نزدیک شد پوزش میطلبم. به هر حال شاهد عینی این ماجرا بودم و باید میگفتم...
خوب، من برای اینکه دوباره به دانشگاه خودمون(تهران شمال) برنگردم، و برم توی یک محیط جدید، علوم و تحقیقات تهران رو برای ارشد انتخاب کردم. هم امکانات زیادی داشت، هم میتونستم با استادای جدید کار کنم و مطالب جدید. اما در همین هفته اول، متوجه شدم که دانشگاه آزاد واحد علوم و تحقیقات تهران، از دور دل میبره، از نزدیک زهره رو!
نمیدونم از کجا شروع کنم، از ثبت نام نا منظم و نامشخص، از اینکه هیچ کسی مسوولیت راهنمایی نداره، از اینکه یک دانشجوی جدید، برای پیدا کردن کلاسش باید تمام ساختمونها رو به شیوه "آزمون و خطا" بگرده و ... . اما به هر حال همه اینها رو انجام دادم که کلاس شروع بشه و فاز علمی رشته تکثیر و پرورش ! منو درگیر خودش کنه.
در همین هفته اول، تمام کاخ آرزوها بر باد رفت! تمام توسعه های انجام شده در علوم و تحقیقات، توسعه های ساختمون محور هست بجای انسان محور. همین هفته اول فهمیدیم که همه واحد های عملی رشته شیلات، سر کاریه و فقط پولش گرفته میشه. فهمیدیم که به نسبت سایر واحدهای دانشگاه آزاد، بازدیدهای علمی کمتری خواهیم داشت، و خیلی فهمیدنهای دیگه.
تو این ماجرا، یکی از استادا شروع کرد با آب و تاب تعریف کردن از "انجمن علمی شیلات دانشگاه علوم و تحقیقات" که ظاهرا بودجه براش گرفتند و داره افتتاح میشه. و تشویق ترم اولیهای بیچاره که فکر میکردند تو مقطع کارشناسی ارشد چه خبره. دو سه بار خواستم دهنمو وا کنم بگم استاد! اون چیزی که شما بهش میگید "علم"، توی این انجمن علمی نیست. علم توی واحدهای عملی ای هست که شما ارائه نمیکنید. توی بازدید هایی هست که شما نمیبرید... حالا رفتید بودجه گرفتید برای یه انجمنی که تنها حسنش برای شما، همین "بودجه" هست. البته نگفتم، ولی میگم. حتما میگم.
خوب به سلامتی نیمه اول سال تموم شد، و تقریبا حتی جعفر بقال هم میدونه که من نیمه دوم سال همیشه حالم خیلی بهتره، مخصوصا پائیز.
امسال دوباره حس و حال مدرسه دارم! سر پیری و قرتی گیری، بعد ده سال از فارغ التحصیلی، کنکور ارشد شرکت کردم و قبول شدم علوم و تحقیقات تهرون، که تا اومدم بفهمم چی شده، دیدم ثبت نام کردم و تموم شده رفته.
»» گفتم جعفر بقال، اینجا قبلا براتون در موردش صحبت کرده بودم و علاقه اش به شاعری. اخیرا شعراش رو رو ورق A4 به مردم ارائه میکنه که ببرند و بخونند! دیروز باز تو کوچه منو شکار کرد و برام توضیح داد در مورد اینکه تعداد اشعارش از 6 هزار! عبور کرده و دیگه کلا روی زمین زندگی نمیکنه و در آسمانهاست و اینا... البته اگر صادقانه بخوام بگم، به عنوان یک انسان فاقد سواد، شعرهاش عالیه، آدمای بیسواد معمولا بخوان شعر بگن، مثنوی میگن که تو قافیه کم نیارند، این لامصب غزل میگه! این بخشی از آخرین عزلشه که در کوچمون منتشر شده:
صنم یاسمن بر خود آویزه کن:::صنم عشق من در خود انگیزه کن
صنم دلربایی کن و دل به یغماببر:::مراعاشق عشق دیرینه کن
دگر طاقت اندر دلم تاق شد ::: مرا نزد خود در برت بنده کن...
»» خوب، قاتل داداشی هم اعدام شد و ظاهرا به نظر میاد که این کار کاملا جلوی قتلهای بعدی در جامعه رو میگیره! اینجا من اعلام موضع کنم، اصلا مخالفتی با مجازات اعدام ندارم. فقط نمیفهمم چرا اینطوریه اعدام تو مملکت ما؟ چرا زندگی یه آدم، بجای قانون در اختیار فردی به نام "ولی دم" هست؟ که بعد این اولیای دم، میتونند بیان رضایت بدن فردی مثل عقرب سیاه آزاد بشه، ولی یک آدم 17 ساله که هیچ سابقه کیفری نداره، در ملاء عام میره بالای دار. بعدش 15 هزار نفر با تخمه و آجیل میرن تماشا میکنند و تقریبا همزمان قهرمان مملکت، احسان حدادی با مدال جهانی میاد ایران و میبینه تو فرودگاه غیر از بابا و مامان! کسی نیومده استقبالش. به قول بچه ها دارم مطمئن میشم برادر احمدی نژاد شاید حتی بیش از 24 میلیون رای هم آورده. همین مردم رای دادن دیگه.
به نظر من یکی از راههای تقریبا قانونی کاهش مجازات اعدام، معطل کردن زمان اجرای حکم هست که خانواده مقتول یه کمی خنک تر بشن، شاید دلشون به رحم بیاد.
زیرنویس1: این تروی دیویس بدبخت رو هم ساعاتی پیش اعدام کردند رفت. اونجا هم دست کمی از اینجا نداره. میگن غیر از خانواده مقتول، بقیه آمریکا مخالف اعدامش بودند، ولی آخر اعدام شد.
زیرنویس2:
من و تو قصه ی یک کهنه کتابیم . مگه نه؟
یه سوالیم ، یه سوال بی جوابیم . مگه نه؟
یه روزی قصه ی پرغصه ی ما تموم میشه
آخرش نقطه ی پایان کتابیم . مگه نه؟
پشت هم موج بلا میشکنه و جلو میاد
وای بر ما که رو آب مثل حبابیم . مگه نه؟
بخشی از شعرِ بیژن سمندر
سای بابا:
از نظر من هشتاد درصد مشکلات این مملکت ارتباط مستقیم با "بوس" داره. حالا فکرتون به سمت خاصی نره!!
:: مثلا کودکانی که کمبود بوسیده شدن از طرف پدر و مادر دارند!
زیرنویس1: بنظرم یه کتاب از این جملات قصارم منتشر کنم.
زیرنویس 2: سای بابا میگفت 99 سالگی میمیره، اما 84 سالگی مرد. بنظرم این اشتباه محاسبه میتونه بقیه نظراتش رو هم زیر سوال ببره. بخدا.
در این لحظه تاریخی، یوم الله تولد من شروع شده، و با توجه به اینکه من از هر انگشتم هزارتا هنر میریزه، یک شبه شعر رو به همین مناسبت به لجن طبع آلوده کرده ام! که امیدوارم دوستان غلطهای عروض و قافیه و صور خیال و وزن و املا و انشاء و فیزیک و شیمی و غیره اون رو به بزرگی خودشون ببخشند. آماتوریم دیگه.
باز بر روی کیک شیرینم، اشک تلخی ز شمع جاری شد
سی و سه حسرت وغمی جانکاه، خنده هایی که شکل زاری شد
تک سواران به اسبهای سپید، در میان سیاهِ زلفانم
رفته رفته چو لشگری شده اند، که به خنجر زنند بر جانم
از دو جبهه، به سان قوم مغول، سوی فرقم به راه می افتند
لشگر خستهء سیه پوشان، دسته دسته به خاک و خون افتند
چون کفن پوش های بعدِ نماز، پای کوبان به پیش می تازند
زیر پا، آن سپاه مِشکین پوش، جان خود بهر هیچ می بازند
حاصل سبزیِ سی و سه بهار، شد زمستان به برفِ یک باره
چون دویدن به دور دایره بود، یک حقیقت که گشت صد پاره
گفتم ای بختِ کج، جوابم ده، از چه جانم زمن نمیگیرد؟
روح من اینچنین جوانمرگ است، پس چرا جان ز تن نمیگیرد؟
خنده ای کرد و گفت ای بدبخت! شاد گردم ز حال حیرانت
زنده ماندی که دشمنت بینی، که بخندد به چشم گریانت
مانده ای پا به گِل، رقیبت برد! آنچه بهرش جوانیت دادی
زار باید زنی به عاقبتت! باختی ، زندگانیت دادی
گفتمش کور خوانده ای ای بخت، اشک من را ندیده اند بدها
من به تیغ شراب میدوزم، خنده ای گرچه تلخ بر لبها
من که از ربّ خود نترسیدم، چون بترسم ز خندهء دشمن؟
مادر هرزه ات نزائیده، آنکه خندد کنون به غصهء من
غم خود با شراب، صاف کنم، بکنم درد خویشتن، پنهان
نشنیدی که زخم صدها تیغ، خوشتر آید مرا زِ زخمِ زبان؟
راست گفتست حافظ شیراز، زین طبیبان مدعی امروز
درد خود را نهفته کن مهدی، تا ز غیبش شوی دوا هر روز
زیرنویس: دردم نهفته به ز طبیبان مدعی.::. باشد که از خزانه غیبش دوا کند (آقای حافظ)
عرض کنم به حضورتون که، باسوادها میفرمایند: نگویید "مرداد"، چون یعنی مردنی...بگویید "امرداد" یعنی نامیرا. ماندنی...
از آنجا که من به مرداد پر از حادثه عادت دارم!، یه کمی برام قابل هضم تره، اما به نظر میرسه که عزرائیل شروع کرده از خجالت ورزشکارها در اومدن. ظاهرا هنرمند ها رو فعلن رها کرده که در زندان خوش باشند دور هم. به هر حال من خودم ورزشکار نیستم، ولی ورزشکاران رو دوست دارم و واقعا از شنیدن خبر مرگشون ناراحت میشم. مخصوصا اون خانم کوهنوردی که از کوه مسافت 300 متر رو سقوط کرده.
بعضی بخشها هم تعجب آوره، که مثلا چطوری یک آقایی مثل روح الله داداشی بوسیله یک جوجه! به قتل میرسه؟ آدم فکر میکنه اصلن چاقو تو تن اینها فرو نمیره! به نظرم مرحوم اگر کمی هم تکنیک یاد میگرفتند و به هیکل اکتفا نمیکردند، الان در جمع ما بودند.
ماجرای فوت مرحوم زهرا فرجی، عضو تیم ملی قایقرانی بر اثر "غرق شدگی" هم عجیب هست. با توجه به اینکه چند سال پیش هم تعدادی از اعضای تیم قایقرانی دراگون بوت(قایق اژدها) بانوان ایران هم بر اثر چپ شدن قایق غرق شدند، سوال برای من مطرحه که بهتر نیست افرادی که میرن رشته قایقرانی، قبلش شنا یاد بگیردند؟!!
خلاصه که مرگ روح الله داداشی قویترین مرد ایران(البته ایشون شخصا این لقب رو به رئیس جمهور واگذار کردند)، زهرا فرجی قهرمان قایقرانی، رضا کریم پور قهرمان تیراندازی، لیلا اسفندیاری کوهنورد، صادق شیخ زاده قهرمان پرس سینه ایران، محمودرضا صادق نیا کاراته کا در فینال قهرمانی کشورو... خبرهای بدی بوده برای ورزش ایران.
زیرنویس یک: در بین این همه اندوه در ورزش کشور، پیروزی غرور آفرین مردان فوتبال ایران بر هیولایی به نام مالدیو ، موجی از شادی را در دلهای غم دیده ورزشدوستان دمید.
زیرنویس دو: امروز سالمرگ شاملوی بزرگ هست. به این قطعه که میشه کتابها ازش نوشت، اکتفا میکنم:
دریغا که فقر/ چه به آسانی/ احتضار فضیلت است
این قطعه، بر خلاف اون چیزیست که به زور توی کله ما میکنند و سعی میکنند فقر رو افتخار و فضیلت جلوه بدن: تمام مشاهیر و مفاخر ایران زمین فقیر بودند!!
زیرنویس سه: جوونمرگ شدن این خانم با استعداد، امی واینهاوس هم غمی افزود مرا بر غمها! بعضی از کارهاش رو واقعا دوست داشتم. نور به قبرش بباره!
امروز، تولد پنج سالگی این وبلاگ هست. به انگیزه این یوم الله، برگشتم به پنج سال پیش و اولین پست این وبلاگ رو بازخوانی کردم، و عجبا!! چقدر شرایط مملکت عین امروز بوده! این بخش عمده پست مربوطه هست:
"دیروزوامروزدوبارسرظهرمجبورشدم بیرون باشم دنبال کارهای مختلف.گرما داره بیدادمیکنه ومخ آدم پیاده میشه...عصری تو شبکه۶داشتن درموردضرورت بازنگری درپوشش خانمها صحبت میکردن.یه لحظه فکرکردم اگه خانم بودم وامروزبایستی با حجاب!میومدم بیرون چی میشد... توکف یه نمایشگاه پوسترخوب موندم که ظاهرا خبری نیست."
زیرنویس: پس از مدتها فکر کردن، متن روی سنگ قبرم رو پیدا کردم. بعد از مرگم روی قبرم بنویسید:
لطفا اینجا دیگه دست از سرم بردارید!!
| غزل شماره 245 آقای حافظ | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
زیرنویس1: بدبختی اونه که دیگه حتی اینجا هم نتونم اون چیزی رو که دلم میخواد بنویسم.
زیرنویس2: از اینکه حال نداشتم شعر رو justify بکنم، بدینوسیله(به همین وسیله) از شما پوزش میطلبم.
الان یک فال خیام! گرفتم، جالب بود:
از رنـــج کشـیــدن، آدمــی حـُـــر گردد
قطره، چو کشد حبسِ صدف، دُر گردد
گـر مـال نــماند، ســر بــماناد به جـای
پیــمانه چـو شــد تهــی، دگـر پر گردد
رباعی 60، [منسوب به] خیام
زیرنویس: فال گرفتنمون هم عین آدم نیست.
نه اینکه فکر کنم خودم خیلی عاقلم ها! مساله رو دارم بصورت نسبی بیان میکنم. این روزا احساس همذات پنداری شدیدی با شخصیت آقای گـِرِگ(Greg) در سریال دارما و گرگ پیدا کردم. موقعیتی که گرگ بدبخت تو سریال داره (انسانی که در بین مشتی احمق اسیر شده)، باعث خنده بقیه میشه. بیچاره شانس هم نداره، زن احمق، وکیل احمق، پدر و مادر احمق، پدرزن و مادرزن احمق...
شخصیت اصلی داستان پینوکیو، دیگه حتی از گـِرگ هم بد شانس تره... این بیچاره رو فرشته مهربون، در یک قسمت، کلّن تبعید میکنه به سرزمین احمق ها! جایی که مردمانش خمیر رو میخورند، و شکمشونو میگیرند رو به آتیش که تو شکمشون اون خمیرتبدیل به نون بشه!
خلاصه داستان اینه که واقعا شرایط وحشتناکیه. تا به سرت نیومده باشه، نمیفهمی که آدم به چه روزی میفته. کلّن بزرگترین موهبت الهی اینه که خودت هم احمقی باشی مثل دیگران و هیچ چیزو نفهمی.
فکر کن در پیچ و خم زندگی! توصیه ها، پیشنهاد ها و نصیحت هایی بشنوی که خود مشکل یادت بره از تعجب! پیش خودت بگی مگه میشه آدمی تا این حد احمق هم تو دنیا وجود داشته باشه؟ به جایی برسی که حتی بحث هم نتونی بکنی و فقط سکوت کنی و حرفهای احمقانه رو بشنوی! آخر هم ببینی که انگار یک راه بیشتر برات باقی نمونده برای رها شدن از دست احمق ها.

زیرنویس: ناپلئون رحمه الله علیه میفرماید: همه چیز را حد و مرزیست، جز حماقت که حد و مرزی ندارد.
دندونم ریزش کرده بود و باید پر میشد. طبق روال بیماران تعویض دریچه، باید به دندانپزشکی خود بیمارستان قلبم مراجعه میکردم، اونجادستور دادند که این کار باید در کلینیک دندانپزشکی دولتی شهید مـ... وابسته به دانشگاه شاهد انجام بشه، هیچ جای دومی رو هم معرفی نکردند!
داخل پرانتز: برای عملیات دندان! قبلش باید PT خون(تو مایه های غلظت) در بیمارستان قلب طی چند روز با قطع قرص وارفارین کاهش پیدا کنه و بعد مراجعه بشه به اونیکی کلینیک. بیمارستان قلب در خیابان ولیعصر، سر نیایش(این سر تهران)، و دندانپزشکی معتمد! در خیابان ویلا- سپند(اون سر تهران) هست.
قبلش تلفنی پرسیده بودم که هزینه مربوطه حدودا چقدر میشه که گفتند130 هزار تومن همراهتون باشه، ولی کمتر میشه. چون عمرا بهشون اعتماد نداشتم! پونصد شیشصد هزار تومن گذاشتم جیبم، به همراه یک کارت عابربانک شارژ! و رفتم. اینم ادامه:
»» ساعت 8 صبح ، برای دومین روز پیاپی، مراجعه به بیمارستان قلب، و آزمایشPT، دریافت نتیجه مناسب،حدود دو ساعت بعد و حرکت به سمت کلینیک دندانپزشکی شهید مـ... ، ساعت 11:45 میرسم اونجا.
»» مراجعه به بخش پذیرش، اعلام پذیرش به اینکه وقت نداریم، شما باید از قبل میگفتید که میاید! و توضیح من که مگه علم غیب دارم بدونم کی PT خونم تنظیم میشه. و...ننه من غریبم بازی من که اگر امروز هم قرصمو نخورم دخلم میاد و اینا... همکاری پذیرش!
»» دستور به 2 ساعت انتظار جهت اتمام مراسم نماز و ناهارو...
»» ساعت دو، مراجعه مجدد به پذیرش
»» مراجعه به ته صف صندوق، برای پرداخت ویزیت معاینه اولیه.
»» معطلی جهت حضور منشی خانم دکتر پذیرش(خودش طفلی بود!) برای فرستادن ما به اتاق معاینه
»» اعزام به رادیولوژی برای عکس(عکس دندونپزشکی بیمارستان قلب رو قبول ندارند، سعی میکنم خوش بین باشم: لابد عکس باید به روز باشه!)
»» مراجعه به ته صف صندوق جهت پرداخت پول رادیولوژی
»» بازگشت به رادیولوژی، ارائه فیش، ایستادن در صف رادیولوژی و انداختن عکس، به شیوه "دست در دهان!"...عکس بیمارستان قلب نیاز به این کار ها نبود وخود دستگاه دور آدم میچرخید!
»» انتظار جهت گرفتن جواب عکس.
»» اعلام اینکه این دکتره که داری میری، اعصاب نداره و مواظب باش!
»» اعزام به طبقه دوم جهت شروع مراحل
»» فرستادن مجدد من به طبقه اول و ته صف صندوق جهت پرداخت 100 هزار تومان جهت شروع کارهای اولیه
»» بازگشت به طبقه دوم جهت ارائه فیش صندوق و شروع کار دندانپزشکی.
»» ورود به اتاق دندانپزشکی و شروع کار آقای دکتر(ظاهرا اسم دکتر، با اسم دکتری که در فیشم نوشته شده فرق داره، حوصله اعتراض ندارم، عوضش آدم شنگولیه و آواز میخونه!).
داخل پرانتز: برخی از مکالمات دکتر و دستیارش در حین عصب کشی: خانوم ساکشن خرابه...خاموش روشنش کن دکتر...کردم، نشد.... خانوم قطرهء(یه اسم خارجی) رو بده...خانوم نمیفهمه...آقای دکتر میگه: قطره ضد خونریزی(میفهمم که اوضاعم خیلی ردیفه!)... خانم دستیار شیشه قطره رو میاره...شیشه خالیه!! میگرده...دکتر سعی میکنه خونسرد باشه...شیشه نوی قطره پیدا میشه... دهنم طعم جهنم گرفته.... دکتر میگه :خانوم (نمیدونم چی چی) شماره 30 تا 40 کجاست پس؟....
»» اتمام عصب کشی به خوبی و بدون درد
»» فرستادن من با دهان سرویس به طبقه پائین، رادیولوژی جهت عکس مجدد.
»» فرستادن از رادیولوژی به ته صف صندوق!
»» مراجعه از صندوق با فیش پرداختی، به رادیولوژی، طی مراحل صف و انتظار، و گرفتن یک عکس جدید دیگه.
»» مراجعه با عکس به طبقه بالا، همون اتاق عصب کشی.
»» دستور منشی برای مراجعه به پذیرش در طبقه اول و گرفتن وقت برای پر کردن دندان توسط یک دکتر دیگه(تازه میفهمم که تمام کارها و هزینه ها فقط برای عصب کشی بوده و شاید به همین میزان مجبور بشم هفته دیگه به اونیکی دکتر پرداخت کنم!)
»» دستور منشی-با هماهنگی دندانپزشک- برای قطع قرص وارفارین قبل از اومدن هفته دیگه.
»» مراجعه من به طبقه همکف، ایستادن ته صف پذیرش، گرفتن وقت و متعاقبا مشکوک شدن به ماجرای قطع وارفارین(نخوردن پیاپی وارفارین، خطرات مهلک داره)
»» تنها وقتی که به من میتونند بدن، هشت صبح هفته دیگه هست، بنابراین وقت نیست که صبح اول برم آزمایش PT. حالا باید مطمئن بشم قضیه قطع قرص وارفارینم به کجا میرسه.
»» دستور پذیرش جهت پرسش این موضوع از مسوول سرپرستاری
»» اعلام عدم اطمینان سرپرستار کلینیک معتمد! به قطع یا ادامه مصرف قرص و فرستادن پیش دکتر پذیرش.
»» اعلام عدم اطمینان دکتر پذیرش کلینیک معتمد! از همون چیزای بخش قبلی! و برگشتن من به سرپرستاری.
»» تماس تلفنی سرپرستار با بخش پر کردن دندان، عدم حضور دکتر پرکننده دندان من، و فرستادن مجدد من به طبقه دوم برای پرسیدن این مساله از یک دکتر پر کننده دندان دیگه.
»» اعلام دکتر پر کننده دندان به ادامه قرص و قطع نکردنش(نظر مخالف دکتر عصب کش!)
»» بازگشت اینجانب به طبقه همکف و متواری شدن از کلینیک! با دهان سرویس و اعصاب سرویس تر.
زیرنویس 1: قصد انتقاد از "افراد" رو ندارم. همشون به اندازه کافی مهربان و خوب بودند. اما سیستم این مملکت لجنه کلا!! چرا بیمار قلبی باید اجبارا به جایی فرستاده بشه که اصلا هماهنگی و اطلاعات لازم در مورد بیماران قلبی رو ندارند؟ اگر جای من یک بیمار کرونری بود، تو یکی از این N دفعه بالا پائین کردنها دخلش اومده بود....
زیرنویس 2: تعرفه های دندونپزشکی، یک شکلی هست که راحت میشه باهاش بازی کرد! خیلی راحت میشه جای صد هزار تومن، دویست هزار تومن گرفت، این عدم شفافیت در مراکز دولتی مثل مرکز شهید مـ...، خیلی بیشتره. فقط با زدن لیست قیمتها به دیوار مشکل حل نمیشه...
زیرنویس 3: عمرا این انتقادات فایده ای داشته باشه!
زیرنویس 4: این داستان هفته دیگه ادامه دارد، ولی احتمالا اینجا ننویسم.
بعد از تحریر(یک هفته بعد): امروز رفتم و دندون رو پر کردم. بعد از پر کردن،دکتر گفت البته سعی کن دیگه باهاش زیاد نجوی و روش فشار نیاری!!(پس دندون برای چیه؟). چون پر کردن برای این دندون کافی نیست و باید روکش بشه!!!به خانم منشی هم گفت تو پروندم بنویسه این دندون باید روکش هم بشه.حالا روکش چنده؟ ١٧٠ هزار تومن!!(حساب کردم عصب کشی و پر کردن یک دندون و بقیه داستانها در یک مرکز دولتی، در میاد به عبارتی٣۴٠ هزار تومن ناقابل).
یادم میاد قدیم ها که دبیرستان بودم، معلمهای فیزیک یا شیمی(فرق این دوتا رو نفهمیدم آخر)، یجور وسیله کمکآموزشی میآوردند سرکلاس. تعدادی تیله پلاستیکی که با فنرهایی به شکل منظم بههم وصل بودند، و تشکیل یک مکعب یا شکل دیگه رو میدادند(این شکلی). حالا نمیدونم این تیله ها، اتم بود یا الکترون بود یا هردو(این رو هم یادم نمیاد!)... بعدش برای ما توضیح میدادند که بین این توپ ها، یک جاذبه وجود داره، ولی این جاذبه به یک حدی که میرسه، دوباره تبدیل به دافعه میشه، و برعکس، وقتی زیاد از هم دور میشن، یک جاذبه میاد که دوباره نزدیکشون میکنه تا به یک تعادلی از نظر فاصله برسند. مدیریت این جاذبه و دافعه رو هم بصورت شماتیک اون "فنر" بین گوی ها نشون میداد.
الان که فکر میکنم، میبینم بهترین مدل رابطه بین آدمها-حالا هر کسی- هم میتونه همین مدل الکترونی باشه. میخوام بگم اگر یکی زیادی به آدم نزدیک شد، باید یه جوری دفعش کنی که دور بشه، ولی نه اونقدر!! زیادی که دور شد، باید باز کمی جاذبه بوجود بیاد، که طرف دوباره کمی بیاد جلو، و این فاصله بالاخره به یک تعادلی برسه...این بود اظهار فضل امشب.
زیرنویس1: من آنم که هر چیز بی ربطی را به چیز بی ربط دیگر ربط خواهم داد.
زیرنویس2: یه قرتی بازی جدید پرشین بلاگ رو کرده، به نام "می پسندم" که کدش رو امتحانی گذاشتم تو وبلاگ. یه نقطه ضعف داره. باید یه آیتم "نمی پسندم" بصورت مجزا هم lمیگذاشتند. اینطوری خوب نیست که خودش سر خود می پسندم ها و نمی پسندم ها رو جمع و تفریق کنه.